دانشكده اينترنتي صادق هدايت شناسي دانشكده اينترنتي صادق هدايت شناسي

دانشكده اينترنتي صادق هدايت شناسي

شعر جالب روي كارت عروسي


شعر جالب روي كارت عروسي

آخر اين هفته، جشن ازدواج ما به پاست/ با حضور گرم خود، در آن صفا جاري كنيد
ازدواج و عقد يك امر مهم و جدي است
/ لطفاً از آوردن اطفال، خودداري كنيد
بر شكم صابون زده، آماده سازيدش قشنگ / معده را از هر غذا و ميوه اي عاري كنيد
تا مفصل توي آن جشن عزيز و با شكوه / با غذا و ميوه ي آن جشن افطاري كنيد
البته خيلي نبايد هول و پرخور بود ها / پيش فاميل مقابل آبروداري كنيد
ميوه، شيريني، شب پاتختي مان هم لازم است
/ پس براي صرفه جويي اندكي ياري كنيد
گر كسي با ميوه دارد مي نمايد خودكشي / دل به حال ما و او سوزانده، اخطاري كنيد
موقع كادو خريدن، چرب باشد كادوتان / پس حذر از تابلو و ساعات ديواري كنيد
هرچه باشد نسبت قومي تان نزديك تر / هديه را هم چرب تر، از روي ناچاري كنيد
در امور زندگي، دينار اگر باشد حساب / كادو نوعي بخشش است
، آن را سه خرواري كنيد
گرم بايد كرد مجلس را، از اين رو گاه گاه / چون بخاري بهر تنظيم دما، كاري كنيد
ساكت و صامت نباشيد و به همراه موزيك / دست و پا را استفاده
، آن هم ابزاري كنيد
لامبادا، تانگو و بابا كرم يا هرچه هست / از هنرهاتان تماماً پرده برداري كنيد
البته هرچيز دارد مرزي و اندازه اي / پس نبايد رقص هاي نابه هنجاري كنيد
حركت موزون اگر در كرد از خود، ديگري / با شاباش و دست و سوت از او طرفداري كنيد
كي دلش مي خواهد آخر در بيايد سي دي اش؟ / با موبايل خود مبادا فيلمبرداري كنيد
در نهايت، مجلس ما را مزين با حضور / بي ادا و منت و هر گونه اطواري كنيد



شعر جالب روي كارت عروسي
شعر جالب روي كارت عروسي
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

رمان تنها نيستم(2)


رمان تنها نيستم(2)

چند هفته اي از اومدنم به خونه شايان ميگذشت.همه چي خوب بود.تا اينجا كه مشكلي نداشتيم.
من ميرفتم دانشگاه و بعد هم كه ميومدم يه چيزي سرهم ميكردم و ميخورديم.اونم اعتراضي نداشت.فكر ميكردم خيلي بد اخلاق و عصبي باشه ولي واقعا خوب بود.
هم اخلاقش هم رفتارش.منم گزك دستش نميدادم.
قبل 7 خونه بودم.جايي ميرفتم بهش ميگفتم.حجابم هم كه خوب بود.
البته تو خونه راحت بودم و روسري سر نميكردم.بيشتر با تيشرت و شلوار بودم .بد نميگشتم اما به خودم سختم نميگرفتم.
اونم با شلوارك بود و تيشرت هاي بي استين.با هم كاري نداشتيم.مثل 2تا دوستم نبوديم.
با هم كنار ميومديم.
با مامانم و مامان شايان هم در ارتباط بودم.
باصداي زنگ تلفن از جا پريدم.امروز كلاس نداشتم و خونه بودم.
-بله؟
-سلام اوا جان.
ترانه جون بود.مامان شايان.-سلام ترانه جون.خوبين؟
-مرسي عزيزم.توخوبي؟شايان خوبه؟
-ممنون.شبنم وباباجون خوبن؟
-قربونت عزيزم.همه خوبن.راستش امروز روضه دارم زنگ زدم بگم بياي.
-امروز؟ساعت چند؟
-ساعت6 عزيزم.
-باشه.حتما ميام.
-مرسي عزيزم به مامانت و ايدا جان هم گفتم.منتظرتم پس.
-مرسي ترانه جون.حتما ميام.سلام برسونين.
-تو هم همينطور عزيزم.خداحافظ.
خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.دلم تو خونه پوسيد.اخيش امروز يه جا افتادم پس.
نگاهي به ساعت انداختم.ساعت 1بود.5ميرفتم خوب بود.شايانم كه امروز تا عصر نميومد خونه.روزاي اخراي برج بودو تا عصر شركت كار داشت.مهندس عمران بود.
يه زنگ به مامان و ايدا زدم و باهاشون هماهنگ كردم كه باهم بريم.يه چيزي هم درست كردم و خوردم و حموم رفتم.نگاهي به ساعت انداختم.4 شده بود.سريع موهامو خشك كردم و ارايش كردم و يه كت و شلوار شكلاتي شيك پوشيدم.
نگاهي به خودم انداختم .چه شده بودم ناز و ماماني.يه بوس واسه خودم فرستادم.
خندم گرفت چه خودمو تحويلم ميگيرم.با صداي ايفون به خودم اومدم.نگاهي به ساعت كردم5بود.سريع ايفونو گرفتم.
-بله؟
ايدا-بيا پايين ديگه هنوز كه بالايي.
-اومدم.
به ايدا و مامان گفته بودم دنبال منم بيان.سريع مانتو پوشيدم و رفتم بيرون.از اسانسور كه بيرون اومدم باز خانوم مارپل ديدم.سلامي كردم و سريع رد شدم.حوصله نداشتم الان يه ساعت حرف بزنه.
من نميدونم چرا هر جا ميرم يه مارپل بايد دنبالم باشه.انگار سرجهازيمن.روضه ترانه جون خيلي خوب نبود.يه مشت ادم پولدار افاده اي كه منتظرن از ادم اتو بگيرن و همشون يه جوري از بالا به ادم نگا ميكنن.
ساعت8بود كه ديگه تموم شد و همه رفتن.واي من از همه بيشترخسته شده بودم.
حالا كارم نكردما اما خب ديگه.
مامانم-خب ترانه جان ما بريم ديگه.
-كجا مگه من ميزارم.به لطيفي گفتم زنگ بزنه اقاي اميني باهم بيان.شام اينجايين.
-تو با اين خستگيت باشه يه وقت ديگه.
-نه عزيزم اصلا خسته نيستم كاري نكردم.ايدا جان شمام زنگ بزن اقا عماد.
بعد به طرف من نگا كرد و گفت:
اواجان خانومي پاشو يه زنگ بزن شايان بياد.
اينو كه گفت يهو مثل جت پريدم.واييييييييييييييييي
-چي شد؟
بدبخت شدم.اصلا يادم رفت به شايان بگم اينجام.واي خدايا....حالا چيكار كنم؟
اصلا به من چه.خب يادم رفت ديگه.
با صداي ترانه جون به خودم اومدم.
-چي شده عزيزم؟
با درماندگي گفتم:
اصلا يادم رفته بود بهش بگم اينجام.
شبنم با خنده گفت:به به.خدا به دادت برسه.
نميدونستم چيكار كنم.يه جورايي ازش حساب ميبردم ولي به روم نمياوردم.
وايييييي....كاش يادش نباشه.كاش نيومده باشه.رفتم تو اتاق وموبايلمو از توكيفم دراوردم.10 تا ميس كال ازطرف شايان.وايييي
ساعت هشت و ربع بود.سريع بهش زنگ زدم.با اولين بوق گوشي روگرفت.
-الو شايان...
-اواااااااا.......هيچ معلومه كدوم جهنم دره اي؟هااا...يه ساعته دارم بهت زنگ ميزنم.كدوم گوري تا اين موقع شب هان؟
صداي فريادش داشت گوشمو كر ميكرد.
-شايان گوش كن.من خونه مامانتم.روضه داشت اومدم اينجا.يادم رفت بهت بگم.
با فرياد گفت:
يادت رفت؟ساعتو نگا كردي؟تا اين وقت شب بيروني يه زنگ به من نزدي ها؟ميدونم چيكاركنم.
-شايان...معذرت ميخوام.بخدا ميخواستم بهت بگم.يادم رفت.مگه من تاحالا هرجا رفتم بهت نگفتم؟خب ايندفعه يادم رفت ديگه.ببخشيد.
كمي اروم شده بود.اينو از صداش ميفهميدم.
-گوشيت رو چرا جواب نميدادي؟
-تو كيفم بود صداشو نفهميدم.
نفس عميقي كشيد كه از پشت تلفن شنيدم.-ميام دنبالت.
-نه بيا اينجا شام.مامانت مامانم اينا رو نگه داشته شام.
-شام؟باشه.خداحافظ.
-خداحافظ.
واي خيالم راحت شد.تموم شد.نميدونم چراتازگي ها يه احساس خاصي دارم.حس ميكنم شايان و دوس دارم.با اينكه زياد كنار هم نيستيم اما بهش عادت كردم.مني كه ازپسرا متنفرم چطور از شايان خوشم اومده؟نميدونم اين چه حسيه.
*****************************
بازم تواتاقم و ايندفعه روي تراس تو اتاقم.از اين بالا شهر چقد كوچيكه.اروم و زيبا.باد اروم به صورتم ميخوره.من عاشق شبم و سكوتش.
امشب بعد اينكه شايان اومد ديگه چيزي بهم نگفت.فقط سر شام بهم گفت كه اگه اون موقع جلوش بودم يه كتك مفصل ميخوردم كه البته اينو با لبخند گفت.
لبخندشو خيلي دوس دارم.ناز ميخنده و منو ديوونه ميكنه.واييييي...اين چه حسيه اخه.
امشب يه چيز ديگه هم فهميدم.اميرعلي با شبنم رفتارشون يه جوريه.انگار از هم خوششون مياد.البته امير بيشتر با شايان و عماد حرف ميزد اما از نگاههايي كه با شبنم بهم مينداختن يه چيزايي دستگيرم شد.بايد سر از كارشون در بيارم.
امشب قرار گذاشتن همگي اخر هفته بريم شمال ويلاي شايان اينا.اخه بابام با باباي شايان خيلي جور شده.ترانه جون و مامان هم باهم.امير و عماد و شايان باهم.من و شبنم و ايدا هم باهم.
واي چي خوشي بگذره.فقط از يه چيز نگرانم از احساسم به شايان.نميدونم چه حسيه شايد فقط عادت.اما...دوباره ياد لبخندش افتادم و دلم يه جوري شد.نكنه عاشقشم؟
نه ......خدايا خودت كمكم كن.
همونطور كه داشتم وسايلو چك ميكردم براي سفر يه نگاهي هم به اتاقم انداختم.
دلم براش تنگ ميشد.بهش عادت كرده بودم.اين اتاق مامن شباي تنهاييم بود.همينطور كه لبخند ميزدم اروم گفتم:
زود برميگردم.
با صدلي شايان به خودم اومدم.
-با كي حرف ميزني؟
يه نگاهي بهش انداختم.داشت وسايلشو جمع ميكرد.چقدر صورتش معصوم بود.موهاش رو صورتش ريخته بود و جذاب ترش كرده بود.
-كجايي خانوم؟خوشگل نديدي؟؟؟؟؟؟
خيره شدم تو چشاش.نميدونم چرا دوباره اون حس تنفر اومد سراغم.چشمامو با تنفر دوختم بهش و گفتم:
ميخواستم ببينم ظاهر و باطنت چرا اين همه با هم فرق داره.ديدم ارزش نداره خودم و درگير يه مساله بي ارزش كنم.تو هم مثل بقيه اي.همتون مثل همين.حالم ازت بهم ميخوره.
صورتش از ناراحتي جمع شده بود.اومد طرفم و محكم به ديوار چسبوند.زل زد تو چشمام.نميدونم چرا يه لحظه اون حرفا رو بهش زدم.من كه فكر ميكردم دوسش دارم.
نكنه ديوونه شدم.خيره شدم تو چشماش.
-اولا هيچ وقت منو با ديگران مقايسه نكن.مگه با چند نفر بودي كه تجربه داري؟ثانيا حرف دهنتو بفهم.قرار نبود توهين تو كار باشه.وگرنه منم ميتونم بگم از تو و امثال تو كه عين يه اشغال رو زندگي امثال من ميفتن حالم بهم ميخوره.ميفهمي متنفرم.
حالا اون بود كه با تنفر نگام ميكرد.خيلي بهم برخورد.انتظار نداشتم اينطوري باهام حرف بزنه.
اما خودم شروع كرده بودم پس حقم بود.دوباره حس تنفر اومد تو چشمام.نميدونم چجوري نگاش كردم كه اروم ولم كرد و از اتاق رفت بيرون.
ديگه تا اواسط راه باهاش حرف نزدم.شيشه رو پايين كشيده بودم و سرمو كنار پنجره لم داده بودم و چشمامو بسته بودم.هواي مهر ماه بودو دل اسمونم مثل دل من گرفته بود.
طبق معمول اونم يه اهنگ غمگين گذاشته بود.بدتر از من بود.
همه ميگن كه تو رفتي همه ميگن كه تو نيستي/همه ميگن كه دوباره دل تنگمو شكستي دروغه/چجوري دلت ميومد منو اينجوري ببيني/
اشكام باز راهشو رو صورتم پيدا كرده بود .عصباني شدم چرا هنوز بايد به اون روز فكر كنم.به اون....
با حرص دستمو بردم و ضبط و خاموش كردم.يه بطري اب برداشتم و يه نفس سر كشيدم.عصبي بودم .نفس عميقي كشيدم.
-نميخوام رابطمون عاشق و معشوق باشه چون خودمم اينو نميخوام ولي ميتونيم با هم دوست باشيم.دوتا دوست دوتا همخونه .نميخواستم بهت توهين كنم ولي تو مجبورم كردي.
برگشتم بهش نگاه كردم.يه لبخند رو لبش بود.چقد ناز ميشد.چه ميشه هميشه بخندي اقاي عنق.
بي اراده لبخندي زدم و گفتم:
منم نميخواستم بهت توهين كنم ولي يهو ....
ولش كن.
يه نگاه بهم كرد و گفت:
فكر ميكردم الان عذر خواهي ميكني.
-مگه تو عذرخواهي كردي؟
لبخندي زد و گفت:ميدوني خيلي زود تلافي ميكني.
دماغم و مثل بچه ها جمع كردم و گفتم:اره.
يه نگاهي بهم كرد كه معنيشو نفهميدم.از عقب ميوه و هله هوله دراوردم و گذاشتم رو پام.ميوه پوست كردم و دادم دستش.
-مرسي.
-خواهش.
بعدم خودم يه پفك باز كردم و خوردم.
-يه سوال بپرسم؟
با حالت استفهام نگاش كردم.
-چرا از پسرا بدت مياد؟
سرمو به طرف پنجره برگردوندم و حرفي نزدم.
-نميخوام فضولي كنم اما فكر نميكني با يه نفر دردودل كني بهتره.ميدونم الان داري ميگي منم از جنس همونام ولي باور كن من واسه خودت ميگم.ميخوام بهم اعتماد كني.
-خودت چرا از دخترا متنفري؟
باز چشماش سرد شد.يه نگاهي بهم كرد كه ترسيدم.
-چون همتون...
حرفشو بريدم و گفتم:
اي اي...ايندفعه حرف بد بزني ديگه باهات حرف نميزنما.
يه لبخند اومد رو لبش و گفت:
باشه باشه.حواسم نبود.تسليم.الان خستم ولي بهت ميگم.
-باشه.
خميازه اي كشيدم و گفتم:
من يكم بخوابم.بلند نشم ببينم بهشتما.
خنده اي كرد و سرشو تكون داد.
واي امروز چقد ميخنده.ميخواد منو ديوونه كنه با اين چال لپش.گوگولي من.

اين يكي رو بايد چيكار كنم.اومديم تو ويلا و هر كدوم يه اتاق برداشتيم و به من و شايان هم يه اتاق دادن.واقعا كه...
اصلا حالا مگه چي شده.باهم كنار ميايم ديگه.اتاق به اين بزرگي.هر كدوم يه گوشه تخت ميخوابيم ديگه.همينطور كه با خودم حرف ميزدم و وسايلمو جابه جا ميكردم با صدايي يهو پريدم.
_ها ها...چي شده؟
شايان با خنده نگام كرد و گفت:هيچي نيست بابا منم پسر شجاع.
رو اب بخندي._چي شده؟
_اومدم تو اتاقم.چيزي نشده.خسته ام دارم ميميرم از خواب.
_اها.خب بخواب.
اومد رو تخت دراز كشيد و دستاشو از هم باز كرد و خميازه اي كشيد.
_ميخواي اينجا بخوابي؟
_اره .بيا تو هم همينجا بخواب .راحت باش.تازه اگه مامان اينا بفهمن بد ميشه.پس همين جا بخواب.
با مكث گفتم:
باشه.
كارم كه تموم شد اروم رفتم رو تخت.خوابيده بود.دراز كشيدم و بهش نگاه كردم.چقدر تو خواب اروم بود.لبخندي زدم و با خودم گفتم:
چقدر تو خواب معصومي.دلم ميخواست بپرم ماچش كنم اما...يهو اخم كردم.تو هم مثل بقيه اي.خودم هم از اين تغيير ناگهانيم شوكه شدم.نكنه من ديوونم.همينطور كه فكر ميكردم خوابم برد.
با صداي شبنم كه از پشت در صدام ميكرد از خواب پريدم.شب شده بود.سرمو برگردوندم .شايان اروم خوابيده بود.اون ور تخت تو خودش مچاله شده بود.اخي من همه پتو رو خودم انداخته بودم.
اروم پتو رو روش انداختم و رفتم بيرون.شبنم اخمي كرده بود.
-چيه چي شده؟چه گناهي از من سر زده ؟
_اخه اين چه وضعشه.كنار شوهر جونت خوابيدي من و تنها گذاشتي.اخه تو چه عروس بدي هستي.
_خانومي خسته بوديما.تو خستگي سرت نميشه؟
_ااااا......الان 3 ساعته خوابيدين.ساعت 7شب.من حوصلم سر رفت خب.
_حالا كه پاشدم ديگه.بريم پايين.
_پس شايان چي؟
_اون خسته است.بزار تا صبح بخوابه.
شامو خورديم و بعد شام جوونا رفتيم لب دريا.مامان و ترانه جون كه تو اشپزخونه بودن و بابا و باباي شايان هم شطرنج بازي ميكردن.
عماد و اميرهم خسته بودن اما با اين حال بازم اومدن يكم بشينن.همه كنار دريا نشستيم.
دلم ميخواست تنها لب اب بشينم واسه همين شروع كردم اذيت كردن تا زودتر برن.يكم اب روي امير ريختم و شبنم اونام روي من و كم كم هممون خيس شديم.
امير-از دست تو اوا.شايان از دست تو چي ميكشه.
عماد-واقعا.من ميدونم يه لنگشو خونه دارم.
ايدا_منو ميگي؟باشه يه ايدايي نشونت بدم.
همينطور كه داشتن حرف ميزدن رفتن.من موندم و شبنم و امير
_من برم لباسامو عوض كنم.شماها نمياين؟
_نه تو برو.
همينطور كه به دريا نگا ميكردم گفتم:
به هم مياين.
شبنم با تعجب گفت: چي؟
لبخند زدم و گفتم:
تو و امير بهم مياين.دوسش داري؟
-من...اصلا ...
حرفشو قطع كردم و گفتم:
من ميدونم كه از هم خوشتون مياد پس چرا انكار ميكني؟
برگشتم طرفشو گفتم:دوسش داري؟مثل يه دوست دارم ميپرسم.
به دريا نگا كرد و گفت:
اره.اما نميدونم اونم....
_از من بپرس.اره اونم دوست داره.
باصداي قدمهايي برگشتم كه شايان و ديدم.
با ديدنم گفت:
تو چرا انهمه خيسي؟
-اب بازي كرديم.
_پس چرا شبنم خيس نشد؟
_خب اون كم بازي كرد.
حوله اي انداخت رو سرم و گفت:خشك كن سرما نخوري.
نشست كنارم._خشك كن سرتو ديگه.
-حال ندارم.خيس بهتره.
خودش حوله رو گرفت و سرمو خشك كرد.تعجب كردم از كارش.يعني براش مهمه؟
شبنم كه اينطوري ديد با لبخند بلند شد و گفت:
من برم تو ديگه.خلوت عشاقو بهم نزنم.
_اره برو تو جات اونجا خاليه.
اخمي برام كرد و اشاره به شايان كرد.لبخند موذي زدم.
حالا من موندم و شايان.
_چرا از خواب پاشدي؟
_تو چرا بيدارم نكردي؟
_خب من فكر كردم خسته اي بيشتر بخوابي.
_ديگه خوابم نميومد.
كنارم نشسته بود و به دريا نگا ميكرد.نزديكم نشسته بود.واي دوباره اون حس سراغم اومده بود.يعني دوسش داشتم.
_حالا كه اينجايي نميخواي بگي دليل تنفرت از پسرا چيه؟
با مكث گفتم:چرا ميگم.گوش ميدي؟
_اره.نكنه....از يه پسر....
حسود كوچولو.باز رگ غيرتش زد بالا.
_نه.ميگم ولي بعدشم تو ميگيا.
_باشه.
رفتم تو فكر.به 4سال پيش .به اون روزا.از ياداوريش سردرد ميگيرم.اشك تو چشام جمع ميشه.يه اه ميكشم و شروع ميكنم

تو دبيرستان يه دوست داشتم كه از جونم بيشتر دوسش داشتم.مثل دوتا خواهر بوديم.همه جا باهم بوديم.اون خيلي تنها بود.شايد دليل گره خوردنمون هم همين بود.منم با اينكه امير و ايدا بودن بازم تنها بودم.
اونم تنها بود.حتي تنها تر ازمن.پدرش شب و روز مسافرت بود.مادرش هم بازار و مهموني و دوره.
سارا بود و يه دنيا تنهايي.اگه من نبودم تنها تراز همه دنيا.تا اينكه با افشين اشنا شد.
اوايل هيچي بهش نميگفتم.گفتم 2روزه ديگه اينو يادش ميره.فكر كردم چند وقتي دوستن هيچ اتفاقي نميفته فقط از اين انزوا در مياد و ميفهمه جز منم ميتونه با ادماي ديگه هم باشه.كسي هست دوسش داشته باشه.اما روز به روز قضيه جدي تر ميشد.
من اينو نفهميده بودم كه سارا تشنه محبته .اون عاشق شده بود.عاشق افشين.
من ميدونستم كه افشين به درد نميخوره.قيافه داشت خوشتيپ بود اما خراب بود.اينو اخرا فهميدم.چشمش پاك نبود.دنبال همه بود.پايبند به هيچي نبود.
اهل مشروب و هزار تا چيز ديگه هم بود . ميخواست سارا رو ببره خونش.نقشه شو فهميده بودم.به سارا هم گفتم.
براي اينكه بهم ثابت كنه خوبه بردش خونه خودشون تا با مامانش اشنا شه. افشين اغلب خونه ساراشون بود.
احساس ميكردم يه جاي
كار ميلنگه اما نميتونستم چيزي بگم چون سارا روش حساس بود.
فكر ميكرد افشين اونو واقعا واسه زندگي ميخواد ميگفت عاشقه من شده.
تا اينكه........
اون روز تو مدرسه معلم زنگ اخر نيومد.زودتر تعطيلمون كردن.باهم رفتيم خونشون تا عصري بريم بيرون.خندون رفتيم خونه كه ماشين افشين و دم در ديديم.
دلشوره گرفتم.نميدونم يه حس بد.رفتيم تو خونه.هيچ صدايي نميومد.اروم و بي صدا از پله ها بالا رفتيم.هيچ كدوم حرف نميزديم.از اتاق خواب مامانش صدا ميومد.
اروم دستشو گرفتم و گفتم:
بيا بريم.
دستشو در اورد و رفت طرف در.در و با حركت باز كرد.كاش ميمردم و نميذاشتم اين صحنه رو ببينه.مامانش با افشين روي تخت بودن و لخت.............
فقط شكستن سارا رو ديدم.چشماش سرد بود.ته چشماش هيچي نبود.هيچي......
اونروز بهم گفت كه حق با منه و افشين ادم نيست.گفت احساسي بهش نداره.
اما از مادرش انتظار نداشت.
ميگفت ديگه پدر و مادري نداره.ميگفت ازشون متنفره.
شب كه باهام خداحافظي ميكرد بغلم كردو گفت:
تو تنها كسي هستي كه دوست دارم.اوا تو تنها انگيزه من واسه زندگي هستي.خيلي دوست دارم.
اون شب همش فكر ميكردم چرا سارا اينقدر راحت با قضيه برخورد كرد.ساعت 2شب بود كه مامانش زنگ زد و فقط گريه ميكرد.داشتم سكته ميكردم.سريع بابامو بيداركردم و با مامانم و بابام رفتيم خونشون.
دم درشون پر ادم بود.امبولانس ماشين پليس..............
حس ميكردم قلبم از كار وايساده.نفسم نميومد.رفتم تو حياط.همه رو كنار زدم.چشمم به خون رو زمين خورد و اونطرفتر به سارا.خودشو از بالا پرت كرده بود پايين.سرش از وسط نصف شده بود.صورتش له شده بود.خون تموم صورتشو پوشونده بود.
ساراي من طاقت نياورده بود.بايد ميفهميدم.كاش پيشش مونده بودم. دوست خوبم ساراي تنهاي من...........
مامانش زار ميزد.سنگ شده بودم.نفسم در نميومد.اروم رفتم طرفش بهش گفتم:
ارزو ميكنم اينقدر زنده بموني كه از عذاب وجدان ديوونه شي.تو لياقت مادر بودنو نداري.جاي ساراي تنهاي من تو بايد اينجا بودي.ازت متنفرم.
ديگه هيچي نفهميدم.تا يه مدت بيهوش بودم.بعد هم به سختي همه چيو باور كردم.از اون به بعد از همه مردا بدم مياد.نه تنها از مردا از همه ادما.
اشك رو صورتم روون بود.به هق هق افتاده بودم.دوباره ياد سارا افتادم.ياد بي كسي اش.ياد تنهاييش.نفسم بالا نميومد.از جام پاشدم.دستمو گذاشتم رو گلوم.داشتم خفه ميشدم.شايان با ترس بلند شد و سريع بغلم كرد .
_نفس بكش اوا اروم باش.نفس بكش.
يقمو باز كرد و با دست بادم ميزد.
_اوا جان خانمي.نفس بكش.اروم پشتم و ماساژ ميداد.كم كم حالم خوب شد.من و تو بغلش نگه داشته بود.اروم موهامو نوازش كردوگفت:
گريه كن.خودتو خالي كن.من پيشتم خانمي.
اروم به دريا خيره شدم و اشك ميريختم.سارا چه مظلومانه مرد.خدا يعني تقاص كارشونو ميبينن.؟
خدايا چرا سارا.چرااااااااااااا........... ....
شايان چونمو گرفت تو دستش و اروم سرمو بالا اورد.هنوز تو بغلش بودم.تو چشمام خيره شد و گفت:
تموم شد اشكات.؟
لبخند زدم و گفتم:
تموم نشه چي ميشه؟
با لبخند گفت:
خواهش ميكنم.چطوره؟
_اين خوبه.
هيچي نگفت.فقط تو چشمام خيره شد.همه چي يادم رفته بود.حالا تو اغوش شايان بودم.نزديكش بودم.وايييييييييييي
فهميدم دوسش دارم.به چشماش خيره بودم.عاشق چشماش بودم.شايان من چرا دوست دارم.مگه نگفتم من از همه مردا بدم مياد.نكنه تو مرد نيستي؟
از اين فكر لبخندي رو لبم اومد.شايان با ديدن لبخندم اومد جلوتر.حالا نفسش به صورتم ميخورد.با لبخندي شيطنت اميز گفت:
باز به چي فكر ميكني اتيش پاره؟
_خصوصي بود.
_ميخوام بين من و تو چيز خصوصي نباشه.ميشه؟
_نچ.نميشه.
-اما من ميگم ميشه.
_عمرا.
-ميخواي ببيني؟
چشمامو ريز كردم و گفتم:
ميبينم.
هنوز جملم تموم نشده بود كه داغي لبشو حس كردم.نميدونستم چي كار كنم.هنگ كردم.باورم نميشد.خواستم خودموبكشم عقب كه محكم تر تو بغلش فشارم داد.اروم منو ميبوسيد.حس خوبي بود.نفس هاش به صورتم ميخوردو هر لحظه حلقه دستاشو تنگتر ميكرد.
همينطور كه تو بغلش بودم و لبامو ميبوسيد روي شناي ساحل انداختم.روي من خم شد و اروم لباشو از لبام جدا كرد.
نگاهي به صورتم كرد و زمزمه كرد:
ميخوام عشق و تجربه كنم.اجازه ميدي؟ميخوام عاشقت بشم نميدونم ميتونم يا نه اما ميخوام امتحان كنم.
يه احساسي بهت دارم كه ميخواد بهت نزديك شم.ميخوام با تو عشقو تجربه كنم.باشه؟
فقط نگاش كردم.نميدونستم چي بگم.نميدونم تو نگام چي ديد كه دوباره لباشو رو لبام گذاشت.اروم لبام ميبوسيد و با يه دستش تو موهام دست ميكشيد.
اروم دستامو دور گردنش حلقه كردم و باهاش همراهي كردم.من دوسش داشتم.ميخوام باهاش باشم.ميخوام كاري كنم كه مال من باشه.اما اگه مثل افشين باشه چي؟
سرمو تكون دادم و افكار مزاحم و پس زدم.اون افشين نيست.اون شايان.عشق من.
با احساس تكون خوردن چيزي روي صورتم چشمامو با ترس باز كردم.صورت شايان و ديدم كه روي من خم شده و لبخند شيطنت اميزي روي لبشه.دستاشو دو طرف بدنم گذاشته بود و كاملا روي من خم شده بود.
خندم گرفته بود.اين اينقدر شيطون بود.اصلا بهش نميومد.فكر ميكردم خيلي جدي و خشكه.
لبخندمو كه ديد يه تاي ابروشو بالا داد و گفت:
باز به چي ميخندي جغله؟
_به من ميگي جغله؟؟يه چيز خصوصي بود.هيچم نميگم.
با شيطنت صورتش و نزديكتر اورد و گفت:
بهت گفتم از اين به بعد چيز خصوصي نداريم .
بدون اينكه مهلت بده جوابشو بدم لباشو روي لبام حس كردم.اين چه اتيشي بودا.پس اين چندوقت چيكار ميكرده.
با شيطنت يه گاز كوچولو از لباش گرفتم كه سريع لبامو ول كرد.منم سريع پاشدم و يه لبخند مسخره زدم و از در بيرون رفتم.
رفتم تو اشپزخونه .ايدا داشت غذا درست ميكرد.با ديدنم گفت:
به به خانم خوشخواب حالا هم بيدار نميشدي؟ساعت11 .مثلا اومديم مسافرت ها.
-اوه مگه حالا چي شده؟بقيه كجان؟
_مامان و ترانه خانم رفتن ويلاي همسايه بغلي.امير و شبنم هم رفتن شهر يه خورده وسيله بگيرن.بابا واقا حميد هم با عماد رفتن سرزمين كنار خونه.من موندم و اشپزي.شماوشوهرتم كه از اتاق خواب دل نميكنين.
-اااااا......ايدا...
با خنده گفت:
چيه دروغ ميگم.مگه شما چند وقته همديگه رو نديدين.اومدين مسافرت نه ماه عسل ها...خجالت هم كه هيچي...
-گمشو مسخره.شايان هم مثل من خوابالو.واسه همين دير پا ميشيم منحرف.
با لبخند موزي گفت:
اره جون عمت.حالا خوبه ديشب يواشكي اومدم كنار پنجره.ديدم تو ساحل چيكار ميكردين.شرم و حيا هم كه هيچي...مگه خونه رو ازتون گرفتن..
واي پس ديده بود.با شك گفتم:
كس ديگه اي هم ديد؟
غش غش خنديدو گفت:
به جز من و عماد نه.
با عصبانيت گفتم:
عماد.. مگه فيلم سينمايي بود كه به اونم گفتي؟
_از فيلمم جالبتر..ميگم اين شايانم خيلي طبعش گرمه ها....
-پررو....
********************************
ناهار و كه خورديم تقريبا ساعت 3 شد.همه خوابشون ميومد.ولي من و شايان كه تا ظهر خوابيده بوديم اصلا خوابمون نميومد.رفتيم لب دريا و نشستيم.
يكم به دريا نگاه كرديم كه يه چيزي يادم اومد.
-شايان؟
-هوم؟
_هوم نه بايد بگي جانم عزيزم.
برگشت به طرفم و از اون لبخنداي جذاب زد كه منو ديوونه ميكرد.
-جونم عزيزم؟
با لوسي گفتم:
خب حالا شد.چي ميخواستم بگم.؟
در حاليكه سرمو ميخاروندم گفتم:
يادم رفت.
سري تكون دادو گفت:
ميدوني بعضي حركاتت خيلي لوسه.
با اخم گفتم:
به من ميگي لوس؟اصلا هم لوس نيستم.اصلا هيچي.
بعد هم رومو به طرف دريا كردم و ساكت شدم.بعد چند ثانيه اومد كنارم نشست و دستاشو دورم حلقه كرد وسرم به طرف خودش برگردوند.
-به چشمام نگاه كن اوا.
سرمو بلند كردم وزل زدم به چشماش.چشماش چه خوشرنگه.
-اوا .من منظورم اين نيست كه بده.ميگم حركات و رفتارت با لوسيه.با يه عشوه ي خاصي كه مشخصه از قصد نيست و طبيعتته.
بعد لبخند زد و ادامه داد:
من از رفتارت خوشم مياد.يه جوريه...نميدونم چه جوري بگم.وقتي اينطوري حرف ميزني دلم ميخواد ببوسمت و بغلت كنم.ميفهمي؟
پس كه اينطور.خوشحال شدم اما به روي خودم نياوردم.گفتم:
باشه.منظورتو فهميدم.
غش غش خنديد و گفت:
از دست رفتاراي تو.
اما بعد جدي شد و گفت:
اوا ولي دوست ندارم به غير من جلوي مرد ديگه اي اينطوري حرف بزني.بايد مواظب رفتارت باشي ميفهمي؟
با تعجب گفتم:
چرا؟من كه دست خودم نيست.
-بايد مواظب رفتارت باشي ميفهمي؟
_اخه چرا؟من كه بدي تو اين قضيه نميبينم.
زمزمه كرد:
_خيلي هم بد.اين كار تو ..........منو تحريك ميكنه.نميخوام اينو مرد ديگه اي حس كنه.فهميدي يا نه؟
خجالت كشيدم.يعني واقعا با اين چيزا مردا .......
لبامو غنچه كردم و گفتم:
چشم.
با لبخند همينطور كه زل زده بود بهم حلقه دستاشو تنگتر كرد و به لبام خيره شد.واي الان تو روز روشن.....ايدا هم نبينه يكي ديگه ميبينه.سرمو عقب بردم و گفتم:
شايان ايدا ديشب ديده بود.برو عقب زشته يكي ديگه ميبينه.
-وقتي اينجوري حرف ميزني چه انتظاري از من داري؟
-ببخشيد عزيزم.از اين به بعد ديگه......
نذاشت ادامه حرفمو بزنم.لباشو رو لبام گذاشت و با ولع ميبوسيد.نگاهي به اطراف كردم.باز خوبه اومدم پشت اين صخره نشستم.كسي نميبينه.ولي اين شايان هم خيلي اتيشش تند بود.اصلا فكر نميكردم.
همينطور كه منو تو بغلش گرفته بود دراز كشيد و منم انداخت روي خودش و با پاهاش پاهام و قفل كرد..محكم به خودش فشارم ميدادوهمينطور كه منو ميبوسيد دستاشو تو موهام فرو ميكرد.با لذت دستام دور گردنش حلقه كردم و منم همراهيش كردم.اروم رفت سمت گردنم.طوري گردنمو ميبوسيد كه احساس كردم پوستش كنده شد.اينقدر غرق شدم كه يادم رفت ازش بپرسم اونم دليل تنفرشو از زنا بهم بگه.اما اي كاش ميپرسيدم....
*********************************
وقتي برگشتيم همه بيدار شده بودن.مردا رفتن بيرون و ما خانما هم رفتيم استخر تو حياط.مايومو پوشيدم و رفتم تو اب.
همينطور كه موهامو جمع ميكردم گفتم:
خب شبنم خانم خوش گذشت با امير؟
شبنم اهسته گفت:
ساكت الان ميشنون.ميخواي ابرومو ببري.
اما يه دفعه حرفشو قطع كرد و با تعجب نگام كرد.
_چيه شاخ دراردم؟
ايدا در حاليكه ميخنديد اروم طوري كه من وشبنم بشنويم گفت:
بابا به اين شايان نمياد اينقدر اتيشش تند باشه.اونوقت بهت ميگم اومدين ماه عسل ميگي نه.
با اخم گفتم:
باز چرت ميگي ايدا؟
ايندفعه شبنم با لبخند مرموزي گفت:
معلوم نيست چيكار كرده كه جاش مونده.برو تو اينه ببين خودت ميفهمي ما چي ميگيم.
سريع از استخر بيرون اومدم و رفتم جلوي اينه.واي...............
كنار گردنم يه دايره بزرگ قرمز شده بود.جاي بوسه هاي شايان بود.ابروم رفت.اينقدر محكم بوسيده بود كه............شايان دلم ميخواد موهاتو بكشم.حالا با چه رويي برم خوبه مامان اينا نديدن.
ديگه نرفتم تو استخر.تا شب شبنم و ايدا هي سربه سرم ميذاشتن.اصلا به شايان نگاه هم نميكردم.اخر شب وقتي رفتيم تو اتاق بخوابيم اومد طرفم و گفت:
ميشه بگي چرا باهام حرف نميزني؟
تو سكوت بهش زل زدم.بلوزمو در اوردم .يه تاپ از زير پوشيده بودم.گردنمو بهش نشون دادم و گفتم:
تو استخر از خجالت مردم._زل زد به گردنم.معلوم بود خودشم ناراحت شده.اروم گفت:
معذرت ميخوام.دست خودم نبود.
اخي دلم سوخت .شبيه پسر بچه هاي مظلوم شده بود.ناناز من.اخه از دست تو چيكار كنم؟
رفتم طرفشو دستم و دور گردنش حلقه كردم و گونشو بوسيدم.سرشو بلند كرد و با ديدن لبخندم بغلم كرد و سرشو تو موهام فرو كرد.اروم گفتم:
باز بهت خنديدم.
با صدايي پر خنده گفت:
ديگه نميزارم جاش بمونه.

اون سفر اولين واخرين سفري بود كه اينقدرباهم خوب بوديم.شب اخر مسافرتمون بود و قرار بود صبح برگرديم.اون شب شايان برام گفت كه چرا از زنا متنفر بود.دليل كه بعدها يه مشكل شد تو تمام لحظه هاي با هم بودنمون.

اون شب لب دريا نشسته بوديم.شب اخر بود و همه خوابيده بودن.من و شايان تا ساعت 2 لب دريا بوديم.
_شايان نميخواي بگي چرا از زنا متنفري؟قرار بود امشب بگيا...
_ميدونم ...
يكم مكث كرد.
_اما ميخوام فقط گوش كني و هيچ قضاوتي نكني.فقط گوش كن.
_باشه.
_ميدوني اوا من از بچگيام يه چيزايي يادمه.اينكه با تو بازي ميكردم و هميشه با هم دعوا داشتيم هم يادمه.
برگشت به من نگاه كرد و لبخندي زد.
_من كه دختر خوبي بودم تو هميشه حرصم ميدادي.
سري تكون داد و گفت:
ميدوني اون موقعها دوست داشتم اذيتت كنم ميدوني چرا چون ميخواستم توجهت فقط به من باشه.فكر ميكردم تو يه عروسك خوشگلي كه فقط بايد واسه من باشي.اما از روزي كه با پسر همسايتون دوست شدي و من ديدم بيشتر مواقع با اوني و چقدر خوشحالي دلم شكست.
ديگه ازت بدم ميومد.واسه همين ديگه نيومدم پيشت و كم كم همه رفت و امدامون قطع شد.
_چرا اين سرا اينجورين؟از همون بچگي هم ميخواين با ازار و اذيت جلب توجه كنين.درحاليكه راه اسونش محبت كردن.
خنديد و گفت:
خب ديگه....حالا ميرم سر موضوع اصلي.
ميدوني بعد از اينكه ديگه تو رو نديدم احساس تنهايي ميكردم.تو رو خيانتكار ميديدم.از همه دوستام بريده بودم.دوران بچگي بود ديگه.خونه ما اون روزا 2طبقه بود طبقه دوم يه زن و شوهر بودن كه مرد اكثر اوقات مسافرت بود و زنه تنهابود.
من هم اغلب ميرفتم رو پشت بوم.اون جا رو دوست داشتم.كم كم تو اون دنياي بچگي فهميدم مرداي زيادي خونه اونا ميان و ميرن.كنجكاو شده بودم دلم ميخواست بدونم چه خبر.اداي فيلم هاي پليسي رو درمي اوردم. اما اي كاش نميرفتم.
فكش منقبض شده بود.چهرش سرخ شده بود.كنجكاو شده بودم.دوباره ادامه داد:
خيلي سخته تو دوران بچگي چيزي رو ببيني كه نبايد.اون با مردا بود.من اونا رو ديدم لخت و تو اغوش هم .
هر روز اونا رو ميديدم . هرروز حالم بدتر ميشد نميدونستم چيكار كنم.گيج شده بودم.فقط 10 سالم بود.
گوشه گير شده بودم.تا اينكه يه روز........
اون زنه اومده بود رو پشت بوم.اومده بود جاي كولرو درست كنه.من و ديد.من از اون بچه هاي خوشگل بودم.
من و ديد و اومد جلو تر.هي سوال ميكرد من اينجا چيكار ميكنم.
هي منو ناز و نوازش ميكرد.تا اينكه يه اقايي صداش كرد و رفت پايين.اما به من گفت 1 ساعت ديگه برم پايين تا يكاري براش بكنم.
وقتي رفتم پايين تنها بود.منو برد تو خونه و دروبست.يه لباس خيلي لختي پوشيده بود.منو كنار خودش نشوند . اروم نوازشم ميكرد.ترسيده بودم.هي خودم و جمع ميكردم.كم كم لباسامو در مياورد ميخواستم جيغ بزنم اما دستشو جلوي دهنم گذاشته بود.از ته دلم گريه ميكردم.
شايد خدا صداموشنيد كه زنگ خونه رو زدن.سريع ولم كرد.تند لباسام و پوشيدم و فرار كردم.
با اينكه هيچ اتفاقي نيفتاد اما من هميشه اونو يادمه....از همه زنا متنفر شدم.از همه.....
بزرگتر كه شدم بهتر معني اينكارا رو فهميدم.به هيچ زني اعتماد نداشتم....به هيچ كي....بد اخلاق شده بودم.تعصبي بيش از حد...
به چشم من همه زنا خيانتكار بودن.......

ديگه ساكت شد.باور نميكردم همچين اتفاقي واسش بيفته.چه زنايي پيدا ميشد.واي چه زجري كشيده بود شايان. اروم سرشو تو بغلم گرفتم.هضمش برام سخت بود.
اون شب تموم شد و ما فردا برگشتيم.اما از اون روز ديگه زندگي مثل اون چند روز نشد.ديگه شايان اون ادم نبود.اون كابوس بچگيش شده بود ناقوس مرگ لحظه هاي با هم بودنمون
كلاس تموم شد و با ياسي داشتيم از كلاس بيرون ميومديم كه بهرام رو ديدم كه داره مياد طرفمون.
ياسي اروم گفت:
اوا بهرام داره مياد طرفمون ها...
_اره ديدم محلش نزار.
نزديكمون كه رسيد خيلي اروم گفت:
سلام خانوما خوبين؟
زيرلب جوابشو داديم و داشتيم ميرفتيم كه دوباره گفت:
اوا خانوم ميشه باهاتون حرف بزنم؟
با بيحوصلگي گفتم:
من هيچ حرفي باهاتون ندارم الانم خستم ميخوام برم خونه.
-فقط چند لحظه.خواهش ميكنم.
با حرص گفتم:
باشه گوش ميكنم.بفرماييد.
ياسي كمي ازمون فاصله گرفت و رفت با تلفنش حرف بزنه.
-راستش شما خودتونم ميدونين كه من از شما خوشم مياد وبهتون علاقه دارم.ميخواستم اگه اجازه بدين با خانواده.....
هنوز حرفش تموم نشده بود كه چشمم به شايان افتاد.اخ....امروز صبح گفتم اگه تونست بياد دنبالم چون كلاسام زياده و بعدش خسته ميشم.از دور ديدم كه صورتش از عصبانيت قرمز شده.رگاي گردنش بيرون زده بود.اومد طرفم و با صدايي دورگه گفت:
چي شده؟
تا خواستم حرف بزنم اين بهرام گور به گور شده گفت:
اوا خانوم ايشون كي هستن؟
شايان با حرص گفت:اوا خانوم؟؟؟؟؟؟كي بتو اجازه داده همسر منو با اسم كوچيك صدا بزني؟
بهرام با بهت نگام كرد و گفت:
همسر..........مگه اوا ازدواج كرده؟؟؟ ؟اوا... ..تو ....ميدونستي كه چقدر دوست....
شايان ديگه اجازه نداد حرفشو تموم كنه با مشت زد تو صورتش.شروع كردن به زدن همديگه و منم با ناباوري نگاشون ميكردم.بچه ها به زور از هم جداشون كردن.
ياسي هم بهتزده به صحنه نگاه ميكرد.شايان با عصبانيت اومد دستمو گرفت و تقريبا كشون كشون منو برد بيرون دانشگاه وسوار ماشين كرد.هنوز باورم نميشد.
شايان با سرعت تمام رانندگي ميكرد.تازه فهميدم چي شده.با فرياد گفتم:
چته ديوونه ماشين و نگه دار ميخوام پياده شم.
با داد گفت:
خفه شو .خفه شو اشغال بي همه چيز. ميدونم چيكارت كنم.ميدونم.
با تعجب به حرفاش گوش ميكردم.باورم نميشد اين همون شايان مهربون توي شمال.
تا خونه ديگه هيچ حرفي باهاش نزدم.به محض اينكه در خونه رو بست اومد طرفم.صورتش از عصبانيت قرمز شده بود.
- عوضي ميدونستم تو هم مثل بقيه اي .همتون مثل همين.كثيف و بي بند و بار.با پسره رو هم ريختي و واسش ناز و عشوه مياي اره بعد خودتو ميندازي تو بغل من.
تا خواستم از خودم دفاع كنم سوزشي رو روي صورتم حس كردم.با ناباوري نگاش كردم.
دستم و روي گونم گذاشتم و بدون حرف خيره شدم بهش. يعني اين همون شايانيه كه من عاشقش شدم.يعني همونيه كه تو شمال بود؟
خودش هم ساكت شده بود و نگام ميكرد.انگار تازه از خواب پريده بود.بدون اينكه چيزي بگم يا اشك بريزم رفتم تو اتاقم و دروبستم.

باورم نميشد اين شايان باشه.چرا اينجوري شد؟اشك اروم روي صورتم سر ميخورد.روي تخت دراز كشيدم.نميدونم چقدر توي فكر بودم كه صداي تلفن و شنيدم.اهميتي ندادم.
نيم ساعتي گذشته بود.رفتم روي تراس نشستم.باد به صورتم ميخورد.چقدر عمر خوشبختيم كم بود.ميدونستم مردا ارزش عاشق شدن ندارن.از همشون متنفرم.
حتي از شايان....اما انگار ته دلم هنوزم دوسش داشتم.بيشتر از قبل....خدايا چرا هنوزم دوسش دارم...چرا...
حضورش و پشت سرم حس كردم.اروم اومد و جلوي پام نشست.زل زدم بهش.
پشيموني تو چشماش داد ميزد.اروم زمزمه كرد:
معذرت ميخوام اوا...ببخشيد.دست خودم نبود.من فكر كردم تو با اون....
سكوت كرد و دوباره گفت:
الان ياسي زنگ زدوگفت كه اين پسره خواستگارت بوده و تو هم محلش نميذاشتي.منو ببخش اوا ...معذرت ميخوام.الهي دستم بشكنه.
دستشو گذاشت رو گونم و اروم نوازش كرد.واي خدا اين چه حسي بود كه با اين كارا بازم عاشقش بودم؟
با ناراحتي گفت:
اينجوري بهم خيره نشو.يه چيزي بگو.بيا بزن اما اينطوري داغونم نكن.من غلط كردم.من ادم نيستم اره...من كه گفتم من نرمال نيستم...من كه گفتم تو گذشتم چي شده من كه حسم بهت گفتم...نگفتم كمكم كن...ميدونم از من بدت اومده ميدونم لياقتتو ندارم....ميدونم....
بلند شد وبه طرف خيابون برگشت.سيگاري در اورد وروشن كرد.دلم براش سوخت.حالا فهميدم...اون هنوزم به همه شك داره...ميترسه و اين كابوس هنوز از ذهنش پاك نشده.
حالا ميفهمم بايد كمكش كنم.من دوسش دارم.عاشقشم پس بايد كمكش كنم.
اروم پاشدم و سيگار و از دستش گرفتم و پرت كردم بيرون.يه نگاهي بهش كردم و رفتم تو اتاق.لباسام و عوض ميكردم كه اومد از پشت بغلم كرد.
زمزمه كرد:
منو ميبخشي؟اوا من ...من دوست دارم.تنهام نزار.
برگشتم و بهش لبخند زدم.
_بار اخرت باشه رو من دست بلند كردي.
_ببخشيد خانومي.قول ميدم.
-خب حالا ولم كن برم يه چيزي درست كنم بخوريم گشنگي نميريم.
با حرارت به خودش فشارم دادو گفت:
اول غذاي روح.من دارم ميميرم از گشنگي عزيز دلم.
هلش دادم گفتم:
ديوونه بزار يه چيزي بخوريم بعد.
محكم تر بغلم كرد و گفت:
نه خانومي نميشه.
پرتم كرد رو تخت و خودشم اومد روي من دراز كشيد و لباشوگذاشت روي لبام .دستمو حلقه كردم دور گردنش و با موهاش بازي كردم.
با حرارت ميبوسيدم و همينطور اروم رفت سمت گردنم.خيلي دوسش داشتم.كاش اينو ميفهميد.اخ.......
-ديوونه گردنمو چرا گاز ميگيري؟باز ميخواي جاش بمونه؟
با صدايي دورگه گفت:
ببخشيد عشق من.
ودوباره به بوسيدنش ادامه داد.
خوشحال بودم فكر كردم همه چي تموم شده اما نميدونستم اين تازه اول ماجراست.
شايان هنوز اون كابوسا رو به ياد داشت.

يه چند روزي بعد از اون اتفاق اتش بس بود و شايان همون شايان قبل.خوب و مهربون.اما بعد چند روز دوباره شد همون شايان.
_همين كه گفتم.
_هيچ ميفهمي داري چي ميگي؟تو داري به من توهين ميكني؟
_چه توهيني؟ميگم دوست ندارم تنهايي بري بيرون.اين كجاش توهينه؟دوست ندارم زنم تنها پاشه بره بيرون.مگه من چي ازت ميخوام؟
_شايان تو چرا اينطوري شدي ها؟من دوست دارم اما تو اون شاياني كه دوست دارم نيستي.چرا نميخواي بفهمي.اين حرف تو يعني به من اطمينان نداري.اخه خنده داره.دليلت واسه اين حرف چيه؟
_اره اعتماد ندارم.نه به تو نه به مرداي تو كوچه خيابون.زن و نبايد......
حرفششو بريدم و گفتم:
بسه شايان.بسه.خسته شدم از دستت.ميفهمي؟
منو تو با عشق ازدواج نكرديم همه چي سوري بود اما بعد تصميم گرفتيم به هم فرصت بديم.
اما تو اون شايان نيستي.داري منو پشيمون ميكني.چرا نميفهمي؟من قبل تو از همه مردا بدم ميومد.از همه.اما من خر عاشق تو شدم.
شايان من اگه ميخواستم بهت خيانت كنم كه.......
شايان من تحملم كمه.نزار ديوونه بشم برم جايي كه دستت بهم نرسه ها.
من اون شايان و ميخوام كه تو شمال بود.حتي قبل اون هم بهتر از الان بودي.تو چت شده اخه؟
گفتي بهت فرصت بدم تا كابوس گذشته رو فراموش كني اما تو داري منو نابود ميكني با زندگيمون.بسه شايان.بسه.....
تمام مدتي كه حرف ميزدم ساكت نگام ميكرد.نميدونم ته چشماش چي بود.اما غمگين بود.بدون اينكه چيزي بگه رفت از خونه بيرون.
خدايا من عاشقشم اما چرا اينكارا رو ميكنه؟
خدايا خودت كمكمون كن.3-4 ساعتي گذشت اما پيداش نشد.نگرانش بودم.ساعت 9 بود اما خبري ازش نبود.دلم گرفته بود.دوست داشتم با يكي حرف بزنم.درد و دل كنم.
اما نميخواستم كسي از مشكلاتمون بفهمه.همينطور كه از پنجره به بيرون نگاه ميكردم چشمم به اسمون افتاد.قرمز شده بود.انگار منتظر بود گريه كنه.مثل دل من...
خدايا...تنهام نزار.خدا....چرا زودتر ياد خدا نيفتادم.نماز...
چرا ما ادما وقت مشكلات ياد خدا ميفتيم.چرا...
سجادمو كنار تراس تو اتاق پهن كردم.پنجره رو باز گذاشتم.باد پرده رو اينور و اون ور ميبرد.
اروم با خداي خودم نجوا ميكردم.اشك ميريختم.درد و دل ميكردم.خدا چقدر خوبه كه مثل يه سنگ صبور به حرف ما گوش ميكنه.اروم شدم.
صداي در خونه رو شنيدم اما از جام بلند نشدم.شايان بود.اومد تو اتاق.بازم عكس العمي نشون ندادم.فكر كنم تعجب كرده بود منو در حال نماز خوندن ديد.
بعد چند ثانيه اومد جلوي من نشست.زل زد به صورتم.منم نگاش ميكردم.موهاش اشفته و درهم بود.چشماش غمگين.من عاشقش بودم ميدونستم.اروم دستمو بردم سمت موهاش و اونا رو مرتب كردم.
لبخندي زدو دستمو گرفت و كف دستمو بوسيد.دستمو گذاشت روي قلبش.سرشو گذاشت روي پام.ميدونستم اونم دلش گرفته.دستمو روي موهاش گذاشتم و موهاشو نوازش ميكردم.
_كجا بودي؟نگفتي نگران ميشم.
اروم گفت:
ببخشيد اما بايد با خودم خلوت ميكردم.
ديگه چيزي نگفتم.همينطور كه سرش روي پام بود دستشو دورم حلقه كرد و گفت:
تو كه تنهام نميزاري اوا؟تو كه تركم نمكني؟
_من دوست دارم.ميفهمي؟
با صداي گرفته اي گفت:
منم دوست دارم بيشتر ازخودم.بيشتر از همه كس.عاشقتم اوا تنهام نزار.

شايان خيلي خوب شده بود.از اون روز به بعد اخلاقش خيلي فرق كرده بود.دوباره شده بود همون شايان دوست داشتني من.
خيلي خوشحال بودم.فكر ميكردم زندگيم داره سرو سامون ميگيره.
ديگه از مردا كينه نداشتم اخه شايان و كه ميديدم متوجه ميشدم همه مثل هم نيستن.تنها ناراحتيم تلفنايي بود كه چند روزي ميشد اذيتم ميكرد.نميدونستم چيكار كنم.نميدونستم كيه.
وقت و بي وقت زنگ ميزد و اذيتم ميكرد.نذاشته بودم شايان بفهمه.تازه همه چي خوب شده بود اگه ميگفتم دوباره ميشد همون شايان.
همش استرس داشتم انگار اصلا خوبي به من نيومده بود.
اونروز قرار بود بريم جشن ياسي دوستم.اخه بلاخره به پسرعموش جواب داده بود و داشتن عقد ميكردن.
ناهارو خورده بودم .يه چرتي زدم شد ساعت 5.ديگه بايد شايان پيداش ميشد.داشتم تو كمد نگاه ميكردم كه چي بپوشم كه صداي در اومد.
اخي بچم اومد خسته و كوفته.سريع رفتم تو هال.
_سلام اقاي خودم.خسته نباشي.
با لبخند خسته اي گفت:
سلام گلم.مرسي.
بدو بدو رفتم كيفشو ازش گرفتم وگفتم:
عزيز من چاي ميل دارن يا شربت؟
رفت و تو اتاق تا لباساشو عوض كنه از همون جا گفت:
شربت خنك.
سريع براش درست كردم ورفتم تواتاق.ميدونستم الان خواب خيلي بهش ميچسبه.
رفتم تو اتاق.روي تخت نشسته بود.با ديدن من گفت:
دستت درد نكنه خانومي.
كنارش نشستم و گفتم:
نوش جان.
ليوان و ازم گرفت و يه نفس سر كشيد.لبوان خالي رو گذاشت روي پاتختي.نگاه خسته اما شيفتشو بهم دوخت و گفت:
خوب چه خبر عشق من؟
با ناز و ادا گفتم:
هيچي شما الان ميخوابي تا واسه امشب سرحال باشي.الانم خانم خوشگلت يه مشت و مال بهت ميده حال كني.
نشستم پشتشو و اروم اروم كمرشو ماساژ ميدادم.خيلي ماساژ دادن منو دوست داشت. البته منم وارد بودم. همينطور كه ماساژش ميدادم دستمو گذاشتم دوطرف صورتش و لپشو بوسيدم.
خدا ميدونست چقدر دوسش داشتم.تازه معني عشقو ميفهميدم.
با صدايي كه از خواب خمار شده بود گفت:
من فداي تو بشم عزيز دل شايان.قربون اون دستاي ظريف و تپلت.
همينطور كه ماساژ ميدادم يهو منو از پشتش گرفتو اورد جلو تو بغلش.دراز كشيد و منم مح
رمان تنها نيستم(2)
رمان تنها نيستم(2)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

مخفي شدن فايلها


مخفي شدن فايلها

باسلام
مدت چند روزاست كه كامپيوتر من بعداز ويروس يابي تمام درايوها فايلهاي موجود در آنها مخفي شده ونمايان نيستند ولي حجم درايوها مانند قبل مي باشد بنده را راهنمايي كنيد كه چگونه اين فايهاي مخفي شده را دوباره آشكار كنم؟ قبلا از همكاري شما كمال تشكر را دارم.
مخفي شدن فايلها
مخفي شدن فايلها
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

رمان در حسرت آغوش تو(3)


رمان در حسرت آغوش تو(3)

پاهام تاول زده بود از بس پاساژها رو گشته بودم . من سخت پسند نبودم اما واقعا چيزي نظرم را به خود جلب نكرده بود . ديگه داشتم نگران ميشدم ، نزديك غروب بود و وقت من داشت تموم مي شد . تصميم گرفتم روي پله هاي پاساژ بشينم تا يه ذره استراحت كنم . از صبح زود كه از خونه اومده بودم بيرون يه بند راه رفته بودم . صداي بلند معده ام باعث شد تا من سريع نگاهي به دور و برم بندازم تا اگر خداي نكرده كسي اطراف من باشه به سرعت خودمو از جلوي چشمش نيست و نابود كنم . كسي نبود .. خدايا شكرت ....
« خانم ؟! »
يخ كردم . يعني من كور بودم ؟؟
به سمتش برگشتم . يه مرد جوون روبه روم بود .
« ببخشيد خانم ، بوتيك پيچك طبقه ي دوم پاساژه ؟ »
« بله .. فكر مي كنم . »
« ممنون »
ازكنارم عبور كرد ..عطر خوشش منو مست كرد ... چه خوش بو
بدون اين كه فكر كنم بلند گفتم :« آقا يه لحظه صبر كنيد . »
با سردرگمي به سمت من برگشت گفت : « امري داريد ؟ »
« معذرت مي خوام ... ميشه اسم ادكلنتون رو بهم بگيد ؟ »
يكه خورد شايد هيچ وقت فكر نمي كرد كه كسي به اين صورت اسم ادكلنشو ازش بپرسه .
اسم ادكلن را به من گفت. ازش تشكر كردم و به راه افتادم . حالا كه مي دونستم بايد دنبال چه بگردم فكرم راحت شده بود .

دو تا خريدم . يكي براي اون و اون يكي براي خودم ! مي خواستم ادكلني كه او استفاده مي كرد رو داشته باشم . خيلي احمقانه بود من حتي اسمش رو هم نمي دونستم ولي خودمو به اون اين همه نزديك احساس مي كردم . بايد از نسرين مي پرسيدم .. نه ... به چه بهانه اي اسمش رو مي پرسيدم ؟ .. سعي كردم اسمش رو حدس بزنم ...اسمش بايد خاص باشه ... چهره اش با وضوح بيشتري در ذهنم تصوير شد . ابروهاي زيبا .چشماي طوسي اش و ... موهاي خرمايي اش كه آن روز با كلافگي به آنها چنگ ميزد . حركت لب هايش را زماني كه صحبت ميكرد به ياد آوردم .. بي نظير بود . ... هرگز تا اين حد فكرم مشغول كسي نشده بود ولي حالا تمام روزم به فكر كردن درباره چشماي او گذشته بود .

به نسرين زنگ زدم تا بياد خونه مون كادو رو بگيره ، تا وقتي اون بياد ادكلن را با كاغذ زيبايي پيچيدم .
كاش منم مي تونستم تو تولدش باشم و وقتي شمع كيكشو فوت ميكنه بهش تبريك بگم ... دلم خيلي براش تنگ شده بود .... اين اصلا عادلانه نبود . من تو يه برخورد شيفته اش شده بودم اما حتي مطمئن نبودم كه اون منو به خاطر داره يا نه ! كاش مي تونستم دوباره ببينمش !
نمي دونم چقدر گذشت كه متوجه شدم كسي به در اتاقم ميزند .
« بيا تو »
نسرين وارد اتاق شد و گفت :« سلام شاهزاده خانم
»
« دلم مي خواد بدونم تا كي به چرب زبونيت ادامه ميدي؟»
« تا زماني كه كادو رو از دستت بگيرم . »
كادو رو جلوش گرفتم و گفتم : « بيا بگير اما اول بايد يه چيزي بهم بدي ! »
« چي ميخواي شيطون ؟ »
گونه ام را به طرف او گرفتم و گفتم :« يه بوس »
گونه ام را به آرامي بوسيد و گفت : « ازت ممنونم . »
« حرفشم نزن . »
« ميشه ازت يه خواهشي كنم ؟؟»
« خواهشا مثل اون يكي خواهشت نباشه .»
« نه مثل اون نيست ولي تكميل كننده اونه ! »
« يعني چي ؟! متوجه منظورت نمي شم . »
« ميشه با من بياي تولد ؟! »
ذهنم خالي شد و قلبم براي يك لحظه از شدت خوشحالي ايستاد .... يعني من انقدر خوش شانس بودم ؟ نمي تونستم باور كنم . حتما داشتم خواب مي ديدم ... يعني مي تونستم دوباره بببينمش ؟! ..خدا چقدر زود به درخواست قلبم پاسخ داده بود .
مكث طولانيم باعث شد نسرين فكر كند من مايل نيستم در جشن شركت كنم ! چه فكر مسخره اي .
« خيلي خوش ميگذره پانته آ ، قول ميدم »
به سختي لب هايم را گشودم ... خشك شده بودند . « مطمئن نيستم پسرداييت خوشش بياد ، در ضمن اين يه جمع خانوادگيه . درست نيست كه با حضورم بقيه رو معذب كنم »
خدايا بهت التماس ميكنم يه كاري كن بيشتر اصرار كنه .. تنها آرزوم اين بود كه يه بار ديگه اونو ببينم .
« نه بابا كيارش اهل اين حرفا نيست . در ضمن بقيه هم چند تا از دوستاي خودشون رو دعوت كردند ، نمي خواد فكر فاميلامون رو بكني ! بيا بريم . خواهش ميكنم ... دوست دارم تو رو به همه معرفي كنم .»
پس اسمش كيارش بود ... چه اسم زيبايي، خيلي برازنده اش بود ! يك آن احساس كردم اين اسم بر روي قلبم حك شده ..

« نسرين من اگه قرار باشه بيام تولد بايد يه كادو بيارم يا نه ؟ بعدشم من لباس مناسبي ندارم . »
« لازم نكرده كادو بياري هميني كه من دارم مي برم از سرشم زياده ، در مورد لباس هم من مطمئنم كه تو كمدت حداقل ده دست لباس هست كه تو حالا اصلا تنت نكردي ... بلند شو حاضر شو كه به موقع برسيم . »
لبخندم ناخودآگاه تا بناگوشم كشيده شد . اما سريع جمعش كردم نمي خواستم بهم مشكوك بشه ، نسرين خيلي باهوش بود . ف رو كه مي گفتي دو دفعه تا فرحزاد مي رفت و برمي گشت .
نسرين لباسم را انتخاب كرد ، موقع انتخاب لباس گيج شده بود چون از بيشتر لباس ها خوشش اومده بود و نمي تونست انتخاب كنه كدومش بهتره !
منم تو اين بين يه آرايش ملايم كردم ، وقتي كارم تموم شد از ديدن خودم تو آينه لذت بردم .
لباس انتخابي نسرين يك ماكسي فيروزه اي رنگ بود كه خيلي زيبا رويش سنگ دوزي شده بود و آستين هايش تماما از حرير بود . يقه اش كمي باز بود ولي زيباييش اين مساله را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد زياد بهش اهميت ندم .
شال نازك ابريشمي ام را هم روي سرم گذاشتم ، رنگ سفيد شال كاملا با رنگ لباس همخواني داشت .
« تو خيلي خوشگلي پاني »
به او لبخند زدم .. مهربوني مثل يه ستاره تو نگاش مي درخشيد .
« اون لبخند ژكوندتو رو جمع كن و راه بيفت بريم ..جشن تموم شد . »
« باشه من ميرم به بي بي بگم كه دارم ميام تولد يه وقت نگران نشه . »
« هر كاري مي خواي بكني بكن .. فقط زود »
« الان ميام »
بي بي تو اتاقش نبود پس حتما تو سالن بود . حدسم درست بود . بي بي روي مبل كنار آكواريوم نشسته بود و به ماهي ها خيره شده بود .
« بي بي ؟ »
اصلا حواسش نبود .
« بي بي جون ؟ »
دوباره نشنيد . نه بابا مثل اين كه دوباره داره به بابابزرگ فكر ميكنه . بابابزرگم 6 سال پيش به خاطر سكته قلبي فوت كرد . مرد فوق العاده اي بود به بي بي حق مي دادم كه هنوز هم عاشقش باشه و بهش فكر كنه !
با دستم به شانه ي بي بي زدم .
« بي بي ؟ »
نگاهش به سرعت به سمت من چرخيد .
« بله عزيزم ؟ » نگاهي به سرتا پاي من انداخت و گفت : « داري ميري مهموني ؟ »
« آره بي بي ، با نسرين ميرم .. تولد يكي از دوستامه ! »
منتظر مخالفتش بودم ، خودم رو براي يه تلاش دوباره آماده كردم . براي ديدن كيارش حاضر بودم هر كاري بكنم .
« باشه فقط زود برگرد . »
اصلا انتظار نداشتم به همين راحتي قبول كنه !
« بي بي حالت خوبه ؟؟» بايد مطمئن مي شدم به سرش ضربه اي نخورده !
« آره خوبم ، اگه هم مي بيني زياد بهت پيله نكردم واسه اينه كه يكم خسته ام ! الانم مي خوام برم يكم بخوابم . »
با سستي از جاش بلند شد و به سمت اتاقش به راه افتاد . از پشت بهش نگاه مي كردم .. قدم هاش خيلي سنگين بود . با عجله به سمت او رفتم تا كمكش كنم .
دستش را گرفتم و گفتم :« به من تكيه بده بي بي ، حالت اصلا خوب نيست . »
دستش را با بي حالي از دستم بيرون كشيد و گفت :« من حالم خوبه ، تو هم برو به .... »
بي بي افتاد تو بغلم . غش كرده بود . بي اختيار جيغ بلندي كشيدم كه باعث شد تمام خدمتكار هاي خونه با عجله به سمتم شروع به دويدن كنند . بي بي داشت مي مرد ؟!
اين فكر مثل يه خنجر تيز قلبمو پاره پاره كرد .

حال خودم را اصلا نمي فهميدم ... بي بي را به شدت تكان ميدادم و با گريه التماسش ميكردم كه چشماش رو باز كنه ! به هيچ كس اجازه نمي دادم به بي بي نزديك بشه ... ! قلبم از سينه داشت جدا مي شد . چشمام به جز بي بي هيچي رو نمي ديد ... گونه هام آتيش گرفت . شايد به خاطر سيلي هايي بود كه نسرين به صورتم زده بود اما اين سوزش باعث شد تا بفهمم دور و برم چي ميگذره . نسرين به زور انگشت هام رو كه به بازوهاي بي بي قفل شده بود باز كرد و رو به مستخدمين فرياد كشيد : « پانته آ رو ببريد اتاقش »
نمي خواستم برم . بي بي اينجا بود من بايد پيشش مي موندم .
اما خواسته من ناديده گرفته شد حتي جيغ هايي كه مي كشيدم اثر نكرد .در اتاقم را قفل كردند .منو عملا زنداني كردند ...حنجره ام داشت پاره ميشد ... پاهام مي لرزيدند . روي زمين نشستم و از اعماق وجودم ضجه زدم ، شايد خدا بهم رحم مي كرد و بي بي رو مثل مادرم ازم نمي گرفت .
با تماس دستي كه گونه ام را به نوازش گرفته بود به سختي چشمانم را باز كردم ، پلك هام باد كرده بود . نسرين بود كه گونه ام را نوازش ميكرد . سعي كردم از جام بلند شم كه نسرين مانعم شد و دوباره مرا روي تختم خواباند .
« تكون نخور ، سرمت درمي آد . »
فقط توانستم يك كلمه بگويم . « بي بي ؟»
صدايم به طرز وحشتناكي گرفته بود و حنجره ام مي سوخت .
« خوبه ، الان خيلي بهتره .. نمي خواد نگرانش باشي . دكتر گفت بي بي خيلي به خودش فشار آورده براي همين ضعيف شده و غش كرده . الان خوابه ! » نگاهي از سر دلسوزي به من انداخت و گفت :« چرا با خودت اينكارو كردي ؟ يعني انقدر ترسيدي ؟ »
بي توجه به سوزش حنجره ام گفتم :« ازت انتظار ندارم كه منو درك كني ... تو هميشه مادرتو كنار خودت داشتي ولي من هيچ وقت نتونستم از گرماي وجود مادرم لذت ببرم . من مادرم رو تو وجود بي بي مي بينم و خلاء وجودمو با اون پر مي كنم . برام خيلي سخته كه مادرمو دوباره از دست بدم . »
نسرين اشكي را كه از گوشه چشمم سرازير شده بود ، پاك كرد .
صداي زنگ موبايل نسرين بلند شد . كيارش بود . هيجان سرتا پايم را فراگرفت و باعث شد بلرزم . نسرين رو سوال پيچ كرده بود كه چرا نيومده ! صداي بلند آهنگ تولدت مبارك از آن سوي خط به گوش ميرسيد . نسرين با گفتن :« نخير ، كادو خريده بودم منتها يه مشكلي پيش اومد نتونستم بيام . ....... فردا كادوتو بهت ميدم . ............ به تو چه كه چه مشكلي داشتم .....
دهن منو باز نكنا كه ديگه بسته نميشه ! ..................آفرين حالا شد ، خوب حساب كار مياد دستت.............. باشه فردا ميبينمت .خداحافظ.
تماس را قطع كرد و به سمت من برگشت و با ديدن لرزش بدنم گفت :
« تو چرا داري مي لرزي ؟ سردته ؟ »
به ناچار گفتم : « آره »
پتو را رويم كشيد و گفت :« خوب ضعف داري ديگه ! طبيعيه كه سردت بشه ! »



رمان در حسرت آغوش تو(3)
رمان در حسرت آغوش تو(3)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

رمان آن تابستان(9)


رمان آن تابستان(9)

-مي گم يه دستي به سر و گوش اتاقت كش!اگه مي بيني جات كمه بگم دكتر كارگر بياره و يه اتاقي چيزي اضافه كني؟هان؟!
-نه خانم!دست شما درد نكنه!خدا زا بزرگي كمتئن نكنه!همين م از سر ما زياده!خدا به شما و اقا خير بده!
-پس ديگه معطل نكن!چيزي م كم و كسري داشتي بگو!
-چشم خانم!ما زير سايه شما و اقا هيچي كم نداريم!حالا اجازه بدين مرخص بشيم!
-برو!به امان خدا!
"عقب رفت و در رو باز كرد و رفت بيرون!يه خرده گذست گلشن خانم گفت"
-خدا رو شكر!پس قرار بوده ازدواج كنه!خدارحمتش كنه!خاك براش خبر نبره اما چه مكفاتي براي ما درست كرد!
"دكتر زود گفت"
-گذشته ها گذشته!اونم جوون بود و هزارتا ارزو داشت.
-حالا چيكار كنيم؟
-بايد با راستان صحبت كنم.الان بهش تلفن مي كنم و ميرم پيشش ببينم چي مي گه!
"دكتر بلند شد و رفت و چند دقيقه بعد برگشت و گفت كه مي ره پيش دكتر راستان.
گلشن خانم مهناز رو صدا كرد كه با هاني اومدن تو اتاقش و همگي رفتيم تو تراس.از تو كيف م يه ورق كاغذ در اوردم و شروع كردم با هاني نقطه بازي كردن.خيلي خوشش اومد!
تقريبا ساعت حدود ده و نيم بود كه با يه صدا همگي ساكت شديم!
صداي اواز خوندن كيميا!
بي اختيار همه رفتيم لب تراس و پائين رو نگاه كرديم.داشت اروم براي خودش مي خوند و مي اومد تو تراس!وقتي از پله هاي تراس رفت تو حياط برگشت بالا رو نگاه كرد تا ديد ماها همگي نگاهش مي كنيم خنديد و داد زد و گفت"
-سلام!چي شده؟!
"همه خنديديم و جواب سلامش رو داديم كه گلشن خانم گفت"
-خوبي عزيزم؟!
-عالي چه خوابي كردم!اندازه يه سال خوابيدم!شما صبحونه خوردين؟
"همه زديم زير خنده كه گلشن خانم گفت"
-ساعت تقريبا يازده س عزيزم!دارم اماده مي شيم براي ناهار!
"كيميا زد زير خنده و گفت"
من صبحونه مي خورم هم ناهار!نمي ائين پايين؟!
"گلشن خانم انقدر هول شد كه ترسيدم وليچرش از بغل برگرده رو زمينتند گفت"
-چرا عزيزم!اومديم!
"بعد به مهناز گفت كه عصاش رو بده بهش و اروم به من گفت"
-سابقه نداشته تو اين چند وقته كه كيميا رو اينجوري ببينم!مخصوصا اينكه بخواد ما بريم پائين!بدوئين تا پشيمون نشده!
"چهار تايي با خنده و شوخي از اتاق رفتيم بيرون و رفيتم پائين كه زينت خانم با تعجب يه نگاه به ما كرد و تند از اشپزخونه اومد بيرون و گفت"
چي شده خانم؟!
"بازم زديم زير خنده كه گلشن خانم از تو اسانسور اومد بيرون و همونجور كه مي خنديد گفت"
-افتاب از مغرب در اومده!تو برو صبحونه كيميا رو درست كن كاي ت نباشه!
-چشم هانم!
"همگي رفتيم تو تراس و بعدش رفتيم تو باغ بغل استخر!كيميا همونجا منتظرمون بود و اومد جلو و هاني رو بغل كرد و گفت"
-تو كي بلند شدي كه من نفهميدم؟!
-خواب خواب بودي مامي!
-اره!!اصلا نفهميدم!اين قرصا چي بود؟!
-بد بود؟
-نه!عاليه!بعد از مدت ها يه خواب راحت كردم!
"گلشن خانم گفت"
-خدا رو شكر!
"كيميا رفت پيشش و بازوش رو گرفت و برد طرف يه صندلي و گفت"
-شما بشينين مادربزرگ!خسته مي شين!
-مر30 عزيزم!مر30!
"بعد كمك كرد تا گلشن خانم نشست و عصاش رو ازش گرفت و تكيه داد به ميز و گفت"
-پس چرا زينت خانم صبحونه م رو نمي اره؟!مردم از گرسنگي!
"دوباره همه خنديديم و مهنازم رفت كمك زينت خانم و يه خرده بعد با دو تا سيني اومدن بيرون و زينت خانم گفت"
-اينجوري ديگه ناهار نمي تونين بخورين ا!يازده س!
دو تا تخم مرغ و نون پنير چايي شيرين.ديگه جا واسه ناهار واسه ادم نميذاره!
"همگي زديم زير خنده و كيميا رفت سر ميز نشست و شروع كرد به خوردن!
اشتهاش عالي شده بود!هي مي خورد و مي خنديد!با هر خنده اون هاني م از ته دل مي خنديد!تازه انار اين خونه معني خنده رو درك كرده بود!همه داشتيم مي خنديديم!
-خلاصه صبحونه ش كه تموم شد يه مرتبه از جاش بلند شد و با يه صداي وحشتناك به هاني گفت"
-اگه تو رو هم بگيرم مي خورم!فرار كن كه اومدم!
"بعد شروع كرد دنبال هاني دويدن!هاني غش و ريسه رفته بود از خنده و دور استخر مي دوييد!
برگشتم به گلشن خانم نگاه كردم!انقدر خوشخال بود كه مي شد با شاديش تمام دنيا رو شاد كرد!
نيم ساعتي كه دنبال همديگه دوئيدن.خسته شدن و اومدن و نشتين و كيميا گفت:"
-بابا خيلي كار مي كنه!بهتر نيست شما باهاش صحبت كنين كه يه مقدار كارش رو كم كنه؟!
-راست مي گي عزيزم!اتفاقا امروز بيمارستان نرفته.جايي كار داشت رفت.برمي گرده اما حتما بايد باهاش در اين مورد صحبت كنم!
"يه خرده ديگه م همينجوري با همديگه حرف زديم كه كيميا به هاني گفت"
-حالا وقت تمرين زبانه!برو با مهناز جون كمي انگليسي كار كن!باشه؟
"هاني پريد و صورتش رو ماچ كرد و رفت پيش مهناز ئ با همديگه رفتن تو كه گلشن خانم يه اشاره به من كرد و بعد گفت"
-منم يه سر برم ببينم زينت چيكار مي كنه!
"بعد اروم از جاش بلند شد كه كيميارفت كمكش عصاش رو بهش داد.گلشن خانمم اروم اروم رفت تو.كيمايا يه نگاه به من كرد وفگت"
-مي خوام باهات حرف بزنم مريم!
****
فصل بيست و دو
"با سكوت از خواب بيدار شدم!عجيب بود اما حقيقت داشت!همه با يك صدا از خواب مي پرن اما من با سكوت!حالا يا سكوت يا اينكه از خواب سير بلند شده بودم!
خيلي سرحال بودم.دست و صورتم رو شستم و رفتم طرف اشپزخونه.
زينت خانم داشت كار مي كرد!رفتم جلو و سلام كردم.
-سلام زينت خانم!خسته نباشين!
"با ناباوري برگشت طرف من و گفت"
-مونده نباشي خانم!سلام از بنده س!
-يه صبحونه خوب برام درست مي كني!هوس نيمرو كردم!
-ظهره خانم!الان ديگه ناهار حاضر مي شه!
-باشه!برام نون تست و عسل كرده م بذار!خيلي گرسنمه !مي رم تو باغ!
-چشم خانم!هر جور كه صلاح مي دونين اما ناهار حاضره!
-باشه!عيبي نداره!
-احساس خوبي به زندگي داشتم!خيلي خوشحال بودم!از چي نمي دونستم اما خوشحال بودم!
دلم مي خواست زودتر هاني بياد و سروصدا راه بندازه!از سكوت خونه بدم مي اومد!
-هاني كجاست؟
-بالا!
-كارت تموم شد صداش كن بياد پائين!
-چشم خانم!
"راه افتادم طرف تراس.داشتم با خودم زمزمه مي كردم!يه شعري كه يه مرتبه اومده بود تو ذهن م.هنوز تو تراس نرسيده بودم كه صداي خنده شنيدم!مادر بزرگ و مريم و هاني و مهناز داشتن مي خنديدن و نگاهم مي كردن!
-سلام چي شده؟!
"بازم خنديدن!مادربزرگم با خنده گفت"
-خوبي عزيزم؟
"واقعا خوب بودم!"
-عالي!چه خوابي كردم!يه سال خوابيدم!شما صبحونه خوردين؟
"بازم خنديدن"
-ساعت تقريبا يازئه س عزيزم!داريم اماده مي شيم براي ناهار!
"خنديدم و گفتم"
-من هم صبحونه مي خورم هم ناهار!نمي ائين پائين؟!
-چرا عزيزم!چرا اومديم!
"رفتم رو يه صندلي لب استخر نشستم.چند دقيقه بعد همگي اومدن.بلند شدم و رفتم جلو هاني رو كه مي اومد طرفم بغل كردم!امروز احساس مي كردم كه چقدر دوستش دارم!صد برابر بيشتر از ديروز!"
-تو كي بلند شدي كه من نفهميدم؟!
-خواب خواب بودي مامي!
-اره!اصلا نفهميدم!اين قرصا چي بود؟!
-بد بود؟
-نه عاليه!بعد از مدت ها يه خواب راحت كردم!
"مادربزرگم از ته دلش گفت"
-خدارو شكر!
"رفتم كمكش كردم تا نشست "
-پس چرا زينت خانم صبحونه م رو نمي اره؟!مردم از گرسنگي!
"مهناز با خنده رفت تو خونه و يه خرده بعد دوتايي با دو تا سيني اومدن !اصلا نمي فهميدم كه چه جوري دارم مي خورم!فقط مي خوردم!
صبحونه م كه تموم شد دنبال هاني كردم و دور استخر دوئيدم!از خنده هاش لذت مي بردم!دوئيديم و خنديديم!
وقتي حسابي خسته شديم. برگشتيم پيش بقيه و به مادربزرگ گفتم"
-بابا خيلي كار مي كنه!بهتر نيست شما باهاش صحبت كنين كه يه مقدار كارش رو كم كنه؟!
-راست مي گي عزيزم!اتفاقا امروز بيمارستان نرفته.جايي كار داشت.بر مي گرده اما حتما بايد باهاش در اين مورد صحبت كنم!
"دلم براي پدرم شور مي زد!براش نگران بودم!اونم تنها بود!تنها و غمگين!خيلي وقت بود كه خنده ش رو نديده بودم!مثل ديروز خودم!
از وقتي مادرم فوت كرده بود پيري رو تو صورت پدرم مي ديدم!
منم به اين پيري كمك كردم!
پدرم سن و سالي نداشت اما اين چند وقت بهش خيلي سخت گذشت بود!
زود از فكر اومدم بيرون!دلم نمي خواست فكر بكنم چون چيزيايي مي اومد تو ذهنم كه منو مي ترسوند!
شروع كردم با بقيه حرف زدن!حرفاي معمولي!مهم نبود چي مي گم يا چي مي گن!مهم اين بود كه با همه با هم حرف مي زنيم و سكوت نيست!
ديروز و امروز دوروزي بودن كه دوباره شروع به زندگي كرده بودم!يعني انگار بعد از يه خواب طولاني دوروز بود كه بيدار شده بودم!يه بيداري شيرين!
برگشتم و به مريم نگاه كردم!همه اينا به خاطر وجود اون بود!
يه خرده كه گذشت به هاني گفتم"
-حالا وقت تمرين زبانه!برو با مهناز جون كمي انگليسي كار كن!
"پريد و صورتم رو بوسيد و با مهناز رفت.مادربزرگم بعدش رفت پيش زينت خانم.
يه نگاه به مريم كردم و اروم بهش گفتم"
-مي خواستم باهات حرف بزنم!
-باشه!
-بريم تو باغ!
"دو تايي راه افتاديم.
احساس مي كردم كه خيلي دوستش دارم و مي خوام يه كاري براش انجام بدم اما نمي دونستم چه كاري!هر چند كه بهترين چيز براي مريم الان پول بود كه بتونه كمي از كشكلات مالي شون رو حل كنه!يه خرده كه رفتيم ايستادم و دستاشو گرفتم و گفتم"
-يه جيزي بهت بگم نه نمي گي؟
"خنديد و گفت"
-تا چي باشه!
-اول قول بده تا بعد بگم!
-باشه قول.
-يه چيزي از من بخواه!يه چيز كوچيك نه ا!@يه چيز بزرگ!
-براي چي؟!
-براي اينكه دلم مي خواد!
-اخه چرا؟!
- به خاطر تمام كارايي كه كردي!تو شادي رو به اين خونه برگردوندي!باعث شدي كه از تنهايي در بيام!من مدت ها تنهاي تنها بودم و داشتم خفه مي شدم!تو منو با زندگي اشتي دادي!حالا مي خوام جبران كنم!مي دونم دوستي و محبت رو نمي شه با پول خريد يا جبران كرد اما مي خوام يه كاري بكنم!حالا بگو تا باهاتقهر نكردم!
-الان نه اما باشه.يه چيزي حتما ازت مي خوام!خوبه؟
-قول دادي ا@
-قول!حالا بگو چي مي خواستي بهم بگس؟
-مريم من مي ترسم؟
-مي ترسي؟!از چي؟!
-از خودم!
-براي چي؟!
-راستش مي خواستم ديروز بهت بگم اما نگفتم!
-چي رو؟!
-من اصلا يادم نمي اد چطوري با فرزين قرار گذاشتم!
-تو با فرزين قرار نذاشتي؟
-يعني اينكه يادم نمي اد از كجا فهميدم كه فرزين ديروز مي اد!
-نيومد كه!
-همين!همين!از همينا مي ترسم!
-متوجه نمي شم!پس قبلا كه مي رفتي و از دور نگاهش مي كردي از كجا مي دونستي كي مي اد و كجا؟
-نمي دونم!هر چي فكر مي كنم يادم نمي اد!

يعني الانم نمي دوني كه فرزين برنامه ش چيه؟
-نه!
-قبلا به من گفته بودي كه دوستت سحر به مي گه!
-سحر؟!
-اره!
-سحر كه اينجا نيست!
-كجا نيست؟!
-ايران!
"اصلا سر در نمي اوردم!كي به مريم يه همچين چيزي گفته بودم!مريم كه دروغ نمي گفت!تازه اون ايم سحر رو از كجا مي دونست!
"برگشتم نگاهش كردم كه گفت"
-مطمئني كه سحر ايران نيست؟!
-اره خيلي وقت پيش از ايران رفت!گاه گاهي بهم تلفن مي كنه!من كي به تو گفتم كه...!يعني كي با تو در مورد سحر حرف زدم؟!
-چند وقت پيش!مهم نيست!مهم اينه كه الان مي دوني سحر كجاست!
-مگه قبلا نمي دونستم؟!
-ولش كن!حالا بايد فكر كنيم ببينيم چطوري ميشه فرزين رو پيدا كرد!
"يه حال بدي شدم!يه حالت گلافه گي و سردرگمي!":
-حالت خوبه؟!
-نه بريم يه جا بشينيم!
-بريم پشت خونه احمد اقا بغل اون درخته بشينيم؟
"مات شدم بهش!"
-چيه؟!
-براي چي بريم اونجا؟!
-اخه هميشه مي رفتيم اونجا؟!يادت نيست؟!

"به طور مبم يادم اومد@خيلي به ذهنم فشار اوردم!
يادم اومد!"
-اره!يادمه!
-خب بريم!
"راه افتاديم طرف ار باغ!نمي دونم چرا احساس بدي داشتم!هر چقدر به اونجا نزديكتر مي شديم احساسم بدتر ميشد!
يه خرده بعد رسيديم اونجاو بغل همون درختي كه فرزين هميشه مي ايستاد و تكيه ش رو بهش مي داد ايستاديم!"
-حالت خوبه؟!
-نه يه احساس بدي دارم!
-چيزي نيست!ياد خاطراتت افتادي!
-اره!دفعه قبل به تو چي گفتم؟!
-از فرزين حرف زدي و از خارج رفتن و ازدواج كردنت!بعدش از سروشو.
"اسم اون كثافت كه اومد انگار برق وصل كردن به بدنم!"
-همه رو برات تعريف كردم؟
-اره!يادت نيست!
"بازم به خودم فشار اوردم اما يادم اومد!"
-خب!چي شد؟
"اروم نشستم بغل همون درخت.مريمم نشست"
-هيچي ديگه!اومديم ايران.
"ديگه چيزي نداشتم بگم!يعني يادم نمي اومد!"
-وقتي برگشتين ايران گفتي به تام تلفن كردي و شمارت رو بهش داردي!يادت نيست!
"بازم فشار!فشار زياد!تو فرودگاهيم!چمدونامون خيلي زياده!خيلي طول كشيده!ازمون گمركي مي خوان!زياد!
پدرم داره پول مي ده!مادرم عصباني شده!پدرم ارومش مي كنه!هاني ترسيده!گريه مي كنه!
بيرون از سالن ترانزيت مادربزرگ اومده استقبالمون احمداقام هست.
با يه چرخ دستي مي ام بيرون!يه مرتبه نمي دونم فاميلامون از كجا پيداشون مي شه!هر جا رو كه نگاه مي كنم پر شده از اقواممون!يكي يكي بغلم مي كنن و بعدش هاني رو!
كلافه م!همه رو مي شناسم اما اسمشون يادم نيست!
رسيدم خونه.سر درد شديدي گرفتم!مي رم تو اتاقم!"
-كيميا؟!
-هان؟!
-خوبي؟
-اره!
گ-تام تلفن كرد؟
-اره!هفته اي يه دو بار تماس مي گرفت!

چي شد كه رابطتون قطع شد؟!
"يه هفته از اومدنمون ميگذره.يه تام تلفن زدم.خيلي ناراحته!اما به روش خودش!
ازم به خاطر تلفن تشكر مي كنه و اجازه مي خواد كه هفته اي يه بار بهمون زنگ بزنه!
خيلي مودبانه اعتراض مي كنه مه چرا بي خبر برگشتم ايران!
ناراحته از اينكه چرا در مورد تصميمم بهش چيزي نگفتم!
مي گه شايد اگه مي دونست خيلي چيزا فرق مي كرد!"
-كيميا؟!كجايي؟!
-تام از اين كه بي خبر امودم ايران ناراحت بود.مي گفت كاش قبلا بهش مي گفتم!البته خيلي مودبانه!از اينكه بهش تلفنم كرده بودم خيلي تشكر كرد!
پس چي شد كه ديگه تلفن نكرد؟
-تا چند وقت تلفن مي كرد!
-خب؟!پس چي شد؟!
"اخرين تلفنه!با هاني صحبت مي كنه!بعد هاني گوشي رو مي ده به من!
حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم!اين چند بار كه تلفن كرده همه ش ازم مي خواد كه بهش اجازه بدهم بياد ايران!از زنش جدا شده!
اصلا اينو نمي خواستم!بهش گفته بودم اينكارو نكنه!
بازم داره همون حرفارو به من مي زنه!
به هاني م گفته!
هاني بغلم ايستاده و گريه مي كنه و هي به انگليسي مي گه مامي خواهش ميكنم!مامي خواهش مي كنم!اجازه بده!اجازه بده!
گوشي رو گذاشتم!
دو شاخه رو از تو پريز كشيدم!
اون خط تلفن رو قطع كردم!با دعوا!به همه گفتم كه اگه اين خط وصل بشه و تام تلفن كنه بلافاصله از اين خونه مي رم!
-كيميا؟!
-مي خواست بياد ايران!
-كي ؟!تام؟!
-مي گفت دوستم داره!مي گفت هميشه دوستم داشته!مي گفت پشيمونه و مي خواد بياد ايران!
-خب تو چي گفتي؟!
-تلفن رو قطع كردم!يعني اون خط رو ديگه قطع كرديم!
-چرا؟!
-بهش گفتم نه!گفتم ديگه دير شده!
-چرا دير شده بود!
-نمي دونم!
-فكر كن!
-مادرمم مريض بود!
-بخاطر مادرت؟!
-نمي دونم!
-مادرت كه بعدا مريض شد!
"مادرم مريضه!پدرم مي خواد برش گردونه انگليس كه شايد اونجا بشه معالجه ش كرد!خود ش قبول نمي كنه!دكترام مي گن فايده نداره!بيماريش پيشرفته س!
اما اينا چند ماه بعد از اومدن ماست!
به تام همون هفته اول تلفن كردم!شايدم دوم!
از ماه دوم بود كه تام گفت مي خاد بياد ايران و دوباره با هم زندگي كنيم!
چرا بهش نه مي گفتم؟!
مادرم اون موقع حالش خوب بود!اونم بهم مي گفت كه اجازه بد تام بياد ايران!
با مادرم دعوا مي كردم و تهديدش مي كردم كه از خونه ميذارم مي رم!
براي چي نمي خواستم تام بياد ايران؟!
-نه مادرم مريض بود>!
-پس چرا نذاشتي تام بياد؟!
-نمي دونم!
"اومد يه چيز ديگه بگه كه گفتم"
-سرم خيلي درد گرفته مريم!حالم خيلي بده!
-پاشو بريم تو.بايد استراحت كني!
"دو تايي بلند شديم و اومديم طرف خونه.مادربزرگ تو سالن نشسته بود.تا منو ديد گفت"
-بيا عزيزم اينجا!
ميرم زود بهش گفت كه سر كيميا درد مي كنه!
يه لبختد به مادر بزرگ زدم و رفتم تو اتاقم.
احساس مي كردم بايد بخوابم.
رفتم تو رختخواب و چشمامو بستم!
مريمم دررو بست و رفت!"
***
"اروم در رو بستم و رفتم تو سالن و به زينت خانم گفتم سعي كنه كه سر و صدا نشه كه كيميا بتونه بخوابه.راستش خوشحال بودم كيميا داشت خيلي چيزا يادش مي اومد!يادش اومد سحر خيلي وقته كه از ايران رفته و اين يعني پيشرفت و درمان!
از اون مهمتر اينكه يادش نمي اومد چطوري از برنامه هاي فرزين با خبر مي شه!اينم يه قدم جلو بود!
رفتم طرف گلشن خانم كه ته سالن نشسته بود و از دور منو نگاه مي كرد و منتظرم بود.
از همون فاصله پنج شش قدمي گفت"
-چي شده؟!
"رفتم جلوتر و رو يه مبل كنارش نشستم و اروم بهش كفتم"
-خبراي خوب دارم!
-خوش خبر باشي ايشالا هميشه!چه خبرايي؟!
-كيميا يادش نمي اد كه چطوري از برنا مه هاي فرزين خبر داره!
-يعني چي؟!
-يعني از حالت توهم و تخيل داره خارج مي شه!تنا چند روز پيش فكر مي كرد كه سحر بهش تلفن مي كنه و مي گه مثلا امروز فرزين مي ره رستوران!اما حالا ديگه اينطوري نيست!
-يعني مي گي اين خوبه؟!
-عاليه!البته حالا به دكترم مي گيم!تازه خبر اصلي اينه كه مي خوام بگم!كيميا يادش اومده كه سحر خيلي وقته از ايران رفته!
-ترو خدا راست مي گي؟!
-اره بخدا!
-يعني تو اصلا بهش نگفتي كه سحر ايران نيست؟!
-اصلا!داره كم كم خودش يادش مي افته!من فقط كمكش مي كنم!يعني ازش پرسيدم بعد از اين كه اومد ايران چي شد!اونم هي بر مي گرده به گذشته و چيزايي برام تعريف مي كنه اما هنوز يه قسمتش رو بياد نمي اره!يا ذهنش فعلا نمي خواد بيادبياره!
-نكنه چيز بدي باشه؟!
-نه!نه!مطمئن باشين!حالا از دكتر مي پرسيم!
-دكتر يه دقيقه پيش اومد!
-كجان الان؟
-رفته لباسش رو عوض كنه مي اد!

"يه خرده فكر كردم و بعد گفتم"
-اقاي دكتر ديروز لطف كردن و يه موبايل به من دادن.بعدشم گفتن كه مال خودمه!خواستم شم بدونين!
"يه نگاه با محبت به من كرد و گفت"
-اينكه چيزي نيست مريم!اگه كيميا به اميد خدا خوب بشه من همه جور زحمات تو رو جبران مي كنم!
-شما به من خيلي لطف داشتين و دارين!به اميد خدا كيميا خيلي زود خوب مي شه!من مي دونم!
-به اميد خدا!مرسي از اينكه به من اعتماد كردي و گفتي!
-پس خواهش مي كنم به دكتر نگين كه من بهتون چيزي گفتم!
"خنديد و گفت"
-خيالت راحت باشه!حالا كيميا چيكار مي كنه؟
-گرفت خوابيد!براش خوبه.
-پس زحمت بكش به زينت خانم بگو چايي بياره.من اگه ساعتي يه فنجون چايي نخورم سردرد مي گيرم!
-چشم.
"بلند شدم و رفتم طرف اشپزخونه و به زينت خانم گفتم كه يه قوري چايي دم كنه و خودمم همونجا ايستادم كه بگيرم و برم.
ديدم كه دكتر از پله ها اومد پائين.متوجه من نشد و رفت طرف گلشن خانم.يه شلوار جين خوشرنگ با يه بلوز استين كوتاه سورمه اي پوشيده بود كه خيلي بهش مي اومد.
سيني رو از زينت خانم گرفتم و تشكر كردم و رفتم تو سالن .دكتر پشتش به من بود.رفتم جلو و سلام كردم !تا صدامو شنيد تند از جاش بلند شد!"
-سلام معذرت مي خوام!متوجه تون نشدم!
-بفرمائين خواهش مي كنم!
"سيني رو گذاشتم رو ميز و چايي ريختم و اول تعارف كردم به گلشن خانم و بعدشم به دكتر كه هنوز ايستاده بود.بعد رفتم پيش گلشن خانم نشستم.مخصوصا!حالا ديگه گلشن خانم هم صاحب كار و كسي كه منو استخدام كرده بود و هم ممكن بود...!(بله اصل كار مشكل داره و گرنه دكتر بدبخت هيچ كاره س!)
دكترم نشست كه گلشن خانم جريان رو براش گفت!دكتر يه نگاه به من كرد كه گفتم"
-من فكر مي كنم اينا نشونه هاي خوبي باشه!درسته؟!
"خنديد و گفت"
-درسته!داره كم كم ب واقعيت روبه رو مي شه!بايد به راستان بگم!
"گلشن خانم گفت"
-مگه باهاش حرف نزدي؟!
-چرا اما اينا رو هم بايد بهش بگم!
-دكتر چي گفت؟!
-اونارو كه براش تعريف كردم گفت خيلي خوبه!
-پس زود يه زنگ بهش بزن تا كيميا خوابه!
"موبايلش رو د
رمان آن تابستان(9)
رمان آن تابستان(9)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

رمان تنها نيستم(1)


رمان تنها نيستم(1)

بازم مامان رفته رو منبر و پايين نمياد. واي كه دوست دارم جيغ بزنم اخه يكي نيست بگه من كه من چيكار به كارتون دارم كه همش ميخواي نصيحتم كني.
هي ميگم از نصيحت بدم ميادا هي گير ميده بخدا بعضي وقتا نميكشم.اصلا به من چه كه دختر سيمين خانم كدبانو يا پري دختر عمه ساناز سربه زيرو نجيب.
اصلا مگه همه شكل همن.
من از ادماي خجالتي بدم مياد از ادم تو سري خور بدم مياد.دوست دارم حاضر جواب باشم.بگم بخندم بچرخم خوش باشم.
سال اول معماري ام درسم هم كه خوبه.به موقعش ميخونم.اهل دوست پسر واينام كه نيستم.شيطوني ميكنما ولي بيشتر از اون نه.
در كل بچه خوبي ام خودشم ميدونه ها اما نميدونم چرا دوست داره عين ماماني (مادربزرگم) بشينم تو خونه اش نذري بپزم و سفره ابولفضل بندازم.اخه من همسن ماماني ام؟
نه شما بگين.؟
بي خيال.مهم اينه كه بابام همينجوري دوسم داره و عين مامان كليد نميشه.بابام گله.عاشقشم.با اين كه 50 سالشه ها اما هنوزم خوشگله فداش شم.رييس حسابداري يه شركت دولتي يه.عاشق حافظ اروم و مهربون.برعكس مامانم واي.مامانم 45 سالشه.مدير يه مدرسه است.شايد واسه همينه اينقد گير ميده ولي هيچي تو دلش نيستا.
داداشم هم مثل بابامه.مهربون .گاهي جدي گاهي شيطون.خوشگل و ناناز و دختر كش.اميرعلي مهندسي پزشكي ميخونه.البته ارشد.
ابجي ايدام هم كه ازدواج كرده اما قربونش برم سروتهش و ميزنن اينجاس.پرستار يه بيمارستانه و همون جا با عماد شوهرش كه پزشك بود اشنا شد و ازدواج كردن.
اما.....
...برگرديم به اصل ماجرا كه من بودم و خسته از گيراي مامان با صداي زنگ موبايلم از خواب بلند شدم.به ساعت نگاهي كردم و مثل فشنگ از جا پريدم.ساعت 7 بود و من ساعت 8 كلاس داشتم.سريع لباس پوشيدم و يه ارايش مختصر هم روش.شد ساعت 7/5.در اتاقمو اروم باز كردم و يه سركي به اطرافم كشيدم.
اگه مامانم منو ميديد ديگه راه فراري نداشتم.
اروم و پاورچين از اتاق اومدم بيرون.همين كه به در هال رسيدم...
-كجا اوا خانوم؟صبحونه نخورده؟برگرد ببينم
با عصبانيت از دست خودم كه چرا اينقد دست پا چلفتي ام رفتم اشپزخونه كه با چهره خندان بابا و اميرعلي روبه رو شدم.
مثل بچه هاي عنق گفتم:سلام و رفتم نشستم.
مامانم همين طور كه جلوم چايي ميزاشت مثل هميشه شروع كرد به حرف زدن:
اخه چند دفعه بگم بدون صبحونه جايي نرو.
امان از دست شما بچه ها.
اوا خانوم مثلا 20 سالته اما عين بچه ها ميموني.و....
واي كه سر صبحي ديگه حوصله اينو نداشتم.يه اشاره به اميرعلي كردم كه الان نجاتم بده.باخنده گفت:
اوا من باهات كار دارم يه لحظه مياي؟مامان دستت درد نكنه.
مامان كه اصولا اميرعلي رو خيلي دوست داشت بالبخند گفت:
نوش جونت مامان جان.
كي ميشه اين اوا هم مثل تو عاقل و ....ديگه ايست نكردم ببينم مامان چي ميگه
يه خداحافظي كردم و زدم بيرون.
اميرعلي هم همينطور كه ميرفت بيرون با لبخند گفت:
خب يكم از من ياد بگير ديگه.
ببين من چه گلم.
اينو گفت و سريع در و بست.زيرلب به خودم و جد و ابادم و هركي كه الان دم دستم بود يه فحشي دادم.
واي ديرم شد.
سريع سوار ماشينم شدم و حركت كردم.يه زنگ به ياسي دوستم زدم و گفتم بياد پايين.
دوست جون جونيم بود.
كنار در حياطشون وايستادم و دستم رو گذاشتم رو بوق. ياسي با عجله اومد بيرون و گفت چته ديوونه؟
-سلام عرض شد ياسمن بانو.ديوونه هم هستم بپر بالا دير شد.
حركت كه كردم ياسي شروع كرد:
اگه بدوني چي شده شاخ در مياري اوا؟
باز چي شده بي بي سي جان؟
لوس چقد تو بي ذوقي.اگه بدوني ديشب تا الان سامان اينا خونمون بودن.اگه بدوني مثلا اومده بودن جواب بگيرن منم سرشو كوبوندم به طاق.

سامان پسرعموي ياسي بود و عاشق دلخستش.همون طور كه تعريف ميكرد رسيديم و من ماشينو يه جا پارك كردم و بدو بدو رفتيم

همين طور كه از دانشگاه ميومديم بيرون به ياسي گفتم:
باور كن ديگه نميكشم.اين مامان اسايش نزاشته واسم.
بعضي وقتا يهو سرم سوت ميكشه. از همه چي بيزار شدم.
ياسي با مهربوني هميشگيش گفت:
عزيزم چرا اخه خودتو اذيت ميكني؟اون مامانته.
هرچي ميگه صلاحتو ميخواد.
-ميدونم اما اينطوري نه.من كم كم ديوونه ميشم.بايد يه فكري بكنم.
-باز چي تو فكرته؟
بالبخندي موذي گفتم ميفهمي قربونت برم.
اما با ديدن ماشينم خنده از لبم رفت.
-ياسي ي ي ي ي
-چيه بابا چي شده
اما اونم با ديدن ماشين ساكت شد.ميدونستم كار كيه.
باعصبانيت گفتم ميدونم كار اون بزغاله ست.دارم براش.مگه جاي پارك و خريده.پا رو دم من ميزاره.باشه.
ياسي همون طور كه اشغالا رو از رو ماشين پايين ميريخت گفت:
ول كن حالا.خون كثيفتو كثيفتر نكن.
-ياسي ي ي ي
غش غش خنديد و گفت:
باشه بابا غلط كردم.
-حالا خوب شد.حالا ببين و كيف كن.
گوشي مو برداشتم و يه زنگ به بهرام زدم.مثلا عاشق منه.همه چيو گفتم و يه نموره بغض كردم.با عصبانيت گفت الان مياد.
گوشي و قطع كردم و زدم زير خنده.ياسي هم در حالي كه ميخنديد گفت:
بابا تو ديگه كي هستي.
2دقيقه بعد بهرام و 2تا از دوستاش اومدن و سه سوت ماشينو تميز كردن.
با يه لبخند پرعشوه گفتم:ممنون.
بيچاره چه كيفي كرد.يه بادي به غبغبش انداخت و گفت:
حالا صبر كن اينو ببين.
چند دقيقه بعد ديدم بزغاله اي كه ماشينمو اينطوري كرده يا همون شاهين با دوستاش اومدن.
منو كه ديد با يه پوزخند گفت:ولي تو اوردي؟
اينو كه گفت بهرام و دوستاش بهشون حمله كردن و يه دعواي اساسي شد.دانشجوها هم كه از در دانشگاه بيرون مي اومدن با ديدن اونا به طرفشون دويدن.
منم با خيال راحت سوار ماشين شدم و ماشين و روشن كردم.
ياسي هنوز تو شوك بود.با حرص گفتم:
ياسي.
-ها اومدم.
سوار شد و منم گازشو گرفتم.
با خنده گفتم :
كيف كردي.
لبخند زد و گفت:اره ولي...
حرفتو بزن ولي چي؟
ياسي اينكارت درست نيست.تو داري از بهرام سواستفاده ميكني بهش بگو كه..
با بي خيالي حرفشو قطع كردم و گفتم:بي خيال مگه من گفتم الاف من شه.اگه دوست داره بزار الاف شه.
ياسي تو چرا با پسرا اينطوري رفتار ميكني؟با امثال شاهين حقشه ولي بهرام...
بالحن تلخ و سردي گفتم:
همشون مثل همن.از همشون متنفرم.ميفهمي؟متنفرم.
داشتم فكر ميكردم چيكار كنم.بايد اينكارو ميكردم اما راضي كردن مامان سخت بود.
اگه ياسي هم باهام بود راحتتر ميشد راضيش مرد.
اره ياسي..
سريع اماده شدم و زنگ زدم به ياسي كه من دارم ميام اونجا.
تا اونجا فكر ميكردم چجوري بهش بگم ...رسيدم خونشون.
-بله
-منم سرورت ياسمنگولا.
-مسخره.بيا تو.
خونشون طبقه دوم بود درو باز كردم و رفتم بالا.
-سلام ياسي خانوم.خوبي هاني؟
-مودب شدي.كارت كجا گيره؟
گمشو.من هميشه مودبم.تو نميفهمي. برو كنار ميخام با مامانت احوالپرسي كنم.
-سلام سوسن جون.خوبين؟
مامان ياسي جوون بود ومهربون و منطقي.
-سلام عزيزم.خوش اومدي.كم پيدايي اوا جون.مامان خوبه؟
-قربون شما سلام ميرسونه.سوسن جون ميخوام باهاتون حرف بزنم.به كمكتون احتياج دارم.
چيزي شده عزيزم؟
نه نگران نشين.ميگم.
خب بيا بشين عزيزم تا من يه شربت بيارم بعد ببينم چي شده.
ممنون.
-چي شده اوا؟به منم نميگي؟
يه لبخند زدم و گفتم :
چرا ميفهمي.
-خب عزيزم من در خدمتم.بگو چي شده؟
يه نفس عميق كشيدم و گفتم:
راستش هميشه به ياسي حسوديم ميشه . شما با ياسي خيلي صميمي اين.
مثل دو تا دوست.
اما من نه.ميدونين كه مامانم چطوريه.بخدا خسته شدم سوسن جون.ديگه نميتونم.
مامانم و دوست دارم.خيلي هم دوست دارم.
اما نميتونم.ميخام يه مدت....
مكث كردم و گفتم:
تنها زندگي كنم.
سوسن خانم با تعجب نگام ميكرد.
ادامه دادم:
باور كنين فقط يه مدت ميخوام اروم باشم.يه مدت دور باشم از همه.شايد 6ماه شايد يه سال.
وگرنه ديوونه ميشم .من به خاطر مامان همين تهران انتخاب رشته كردم در حالي كه ميخاستم از خونه دور باشم.
حالا اون بايد يكم دركم كنه.
-اخه عزيزم تو جامعه ما اين اتفاق تا ازدواج دختر...
ميدونم اما من نميتونم.من ميخام مستقل باشم.خيليا الان تنها زندگي ميكنن ديگه مثل گذشته نيست.من ميخام شما مامانم و راضي كنين.خواهش ميكنم وگرنه ...
وگرنه من ميرم كانادا پيش داييم.خودشم ميدونه قرار بود برم ولي بازم به خاطرش نرفتم اما اگه تو فشارمنو بزاره ميزنم به سيم اخر.
كمكم كنين .شما اخرين اميد منين.
*******************
بلاخره بعد 3هفته مامان موافقت كرد.البته نه به اين سادگي.
وقتي ديدم قبول نميكنه افتادم دنبال كاراي ويزا تا باورش شد دارم ميرم.
مجبور شد قبول كنه.بابا زود راضي شد اما اميرعلي نه......
با كلي دليل و خواهش و شرط قبول كردن.البته سوسن جون هم يه خبر خوب داد كه ياسي هم ميتونه با من بياد.اينقد خوشحال شدم كه نگو.
ياسي هم از اين كه ميتونه با من بياد خيلي خوشحال بود.
اما يه شرط ديگه هم بود كه اگه بعد يه 3ماه ديدن نميتونيم بايد برگرديم.
اما مامان....
خيلي ناراحت بود.ايدا هم از اين تصميم متعجب بود و از رضايت مامان متعجب تر.
اما من خوشحال از اينكه استقلال دارم.هميشه دوست داشتم تنها زندگي كنم ازاينكه پسرا اين اجازه رو دارن ولي دخترا دارن ناراحت بودم...
اما نميدونستم يه چيزي هست كه اين فرق و ميزارن....نميدونستم.

بلاخره خونه اي كه مامان مد نظرش بود پيدا شد.يه اپارتمان 3 طبقه كه يه حياط كوچولو هم داشت كه ميشد هراز گاهي بري يه نفسي تازه كني.البته دليل مهمترش اين بود صاحبخونه يه پيرزن بود.
يه پيرزن مهربون و كنجكاو.
مامانم مثلا ميخاست يه جايي منو بياره كه اثري از پسر جوان ومجرد نباشه.
حالا انگار دانشگاه زنونه ست و يه دونه پسرم دور برم نيست .
خب مامان من ديگه .
جز اين ازش انتظاري نيست.
منم با نظر ياسي طبقه دومشو انتخاب كردم.طبقه اول هم كه پيرزنه بود.طبقه سوم هم خالي بود.
مامان هم واسه اطمينان خاطر سوال كرده بود و گفته بودن صاحبخونش مسافرته و حالا حالا ها نمياد.
من و ياسي هم وسايلمونو اورديم و با كمك امير علي و ايدا وعماد و مامان وباباو سوسن جون و باباي ياسي چيديم.
واقعا كه قشنگ شده بود.
كارا كه تموم شد چايي درست كردم و اوردم تو هال .
همه عين جنازه افتاده بودن.
-همگي خسته نباشين.دستتون درد نكنه.
ياسي هم به تبعيت از من تشكر كرد.
اميرعلي با لودگي گفت:
نه عزيزم بايد همه اينا رو جبران كني.از كت و كول افتاديم.اين شايان فلك زده رو نيگا.
عماد هم با امير علي همكاري كرد و گفت:
اره والله من اگه كله بيمارستان طي ميكشيدم زودتر تموم ميشد.
نگاهي به عماد كردمو گفتم:
خودت خودتو لو دادي.
-من؟نه؟چطور؟
-حالا خودت ميگي يا من بگم.خودت اعتراف كني بهتره تا من به ايدا بگم.اينجوري شايد بخشيدت.
اين حرفا رو با يه حالت جدي گفتم كه همه باور كردن يه چيزي هست.
بيچاره عماد رنگش پريده بود.ايدا با يه حالت مشكوك نگاش ميكرد.عمادبا من من گفت:بخدا چيزي نيست من ...
ايدا با عصبانيتي كه سعي ميكرد كنترل كنه نگاهشو از عماد گرفت.عماد با ناراحتي گفت :اخه عزيزم من نميدونم اوا ازكجا فهميد.من ميخاستم بعدا بهت بگم. اخه گفتم شايد ناراحت بشي.داداشم پيشنهاد كرد بريم المان پيش اونا زندگي كنيم اما من كه ميدونم دوست نداري قبول نكردم.
خلاصه يكم ناز ايدا رو كشيد تا ايدا راضي شد.
اميرعلي گفت:
تو از كجا فهميدي؟
با لبخندي مرموز گفتم:
من اصلا نميدونستم فقط ميخاستم بگم فهميدم كه عماد دكتر نيست و خدمتكار بيمارستان كه اونم به خودش گرفت و يه چيز ديگه رو لو داد.
اگه يكم ديگه ميگذشت معلوم نبود ديگه ميخاد چي رو لو بده.
اينو كه گفتم عماد مثل برق پا شد كه منم پا به فرار گذاشتم و بقيه زدن زير خنده.
موقع خداحافظي مامان يه ريز نصيحت ميكرد واي ديوونه نشم خوبه ولي خب
چون ميدونستم الان ميره و بعد فقط منم و ياسي سعي ميكردم با ارامش گوش كنم.
-اواجان ديگه بعد 6 عصر بيرون نيا با همسايه ها دمخور نشيا جلف بازي از خودت در نياريا درست لباس بپوش صداي ضبطو زياد نكني ها ببين....
حرفشو قطع كردم و گفتم:
بسه ديگه مامان جان باشه هرچي شما بگي .
با ناراحتي گفت:
باشه عزيزم باشه
من واسه خودت ميگم مادر نيستي بفهمي منو مواظب خودت باش خب؟
بوسيدمش و گفتم:
باشه ماماني باشه.
امير علي هم ناراحت بودو ميگفت:
از اين به بعد جام تو خونه خاليه.
خودمم ناراحت شده بودم و هنوز نرفته دلتنگشون بودم ولي زود يادم رفت و به اين فكر كردم كه از اين به بعد ازادم. ازاد ازاد.
بلاخره دل كندن و رفتن.
همين كه رفتيم تو خونه پريدم و ياسي رو بغل كردم.
ياسي ميخنديد و ميگفت:تو ديوونه اي به خدا. ديوونه.
واقعا ديوونه شده بودم.خيلي خوشحال بودم احساس ميكردم رها شدم
احساس ميكردم رو ابرها پرواز ميكنم.سبكبال و رها.
*********************************
يك هفته اي از اومدنمون گذشته بود.همه چي خوب پيش ميرفت.من كه خيلي بهم خوش ميگذشت.با اينكه خودمون بايد كارامونو انجام ميداديم غذا درست ميكرديم لباس ميشستيم و....هزارتا كار ديگه
اما بازم خيلي بهمون خوش ميگذشت مخصوصا من اخه ديگه مامانم نبود با گير دادناش.
البته 100 باري زنگ زده بود ولي خب روز به روز داشت بهتر ميشد.
و......
همسايه كنجكاومون.ماشالله با اينكه سني ازش گذشته بودا ولي روزي 10 بار بهمون سر ميزد به بهونه هاي مختلف
حالا بماند كه بقيشم رو پنجره بودو ما رو زير نظر داشت. يه پا خانم مارپل بود واسه خودش.
خلاصه اونجا مامانم بود اينجا جانشينش.
خب بگذريم .قسمت بعدي نقشم پيدا كردن كار بود.ميخواستم كاري كنم مه ديگه مستقل شم و ديگه كامل روي پاي خودم وايسم.
-ياسي بابا چيكار ميكني مردم از گشنگي.درست شد اون غذا بيارش ديگه مردم.
-2دقيقه دندون رو جيگرت بزار ميارم.
-بابا جيگرم تيكه تيكه شد اينقد گاز زدم.بيار ديگه.
اوردم بابا اوردم.
همونطور كه داشتيم غذا ميخورديم گفتم :
ميگم ياسي تو نميخواي دنبال كار باشي؟
ياسي با تعجب نگام كرد و گفت:
اخه كي به ما كار ميده هنوز درسمون تموم نشده؟
تو كاريت نباشه اگه منم كه اونم پيدا ميكنم.اينجا اومدنو كه سختتر بود رديف كردم.كار ديگه چيزي نيست برام.
-اوه حالا انگار چيكار كرده انگار شاخ فيل و شكونده.خوبه كار اصلي رو مامان من كردا.
-مهم نفس عمله عزيزم
-خب بابا حالا كار از كجا؟
-اون با من.فقط تو پايه اي؟
-من كه هميشه با تو پايه ام.
-قربون مرامت داداش.چاكرتم به مولا.
-ما بيشتر.
-جيگرتو خوشگله
يهو با هم زديم زير خنده.همينطور كه داشتيم حرف ميزديم صداي در خونه بلند شد.من رفتم درو باز كردم .
طبق معمول همسايمون بود .من نميدونستم چه كاريه اين كه همش اينجا بود ميومد با هم زندگي ميكرديم ديگه.
سلام حاج خانوم.خوبين؟
همينطور كه اينور اونورو نيگاه ميكرد گفت:
سلام دختر جون.گوش ببين چي ميگم مثل اينكه صاحبخونه طبقه 3 پسرشو فرستاده اينجا يه مدت بالا زندگي كنه.به سروضعش ميخوره از اين پسراي لات ولوت باشه.خواستم بگم مواظب باشين...
-دستت درد نكنه حاج خانوم حالا ما شديم هيولا؟چرا اين خانوماي محترمو ميترسوني؟
باشنيدن صدا برگشتم.يه پسر حدودا 25-26 ساله با قد متوسط و موهاي سيخ سيخي و كلي گردنبند و يقشم تا زير سينه باز .اينا رو با يه لحن مسخره گفت.
تودلم گفتم حق داره اين بيچاره.اين لندهور از هيولا هم بدتره.كارمون در اومد از اين به بعد
همينطور كه روي كاناپه نشسته بودم داشتم فكر ميكردم چيكار كنم
اگه مامان ميفهميد يه پسر مجرد تو ساختمون اومده همه چي خراب ميشد
اونم يه همچين لندهوري با همچين سروضعي
ديگه داشتم ديوونه ميشدم يه روز خوش نبايد داشته باشم انگار خوشي به من نيومده تو اين 3 روزي كه اومده بود همش داشتم فكر ميكردم مامان نبايد بفهمه
پسره هم از اون پرروها بود 2-3 باري كه تو حياط همديگه رو ديده بوديم فهميده بودم اصلا ادم درستي نيست
با صداي زنگ تلفن از جا پريدم
-بله؟
-الو اوا جان
صداي مامان ياسي بود انگار گريه كرده بود
-سلام سوسن جون خوبين؟
با صداي گرفته اي گفت:
سلام عزيزم تو خوبي؟
مرسي اتفاقي افتاده؟
اره مامانم فوت كرده الان داداشم زنگ زد گفت
تسليت ميگم
مرسي گوشي رو به ياسي ميدي عزيزم
البته سلام برسونين خداحافظ
-ياسي ياسي بيا تلفن مامانت كارت داره
با صداي زنگ در خونه به طرف در رفتم.طبق معمول ...
سلام حاج خانوم خوب هستين بفرمايين داخل
-سلام دخترم ممنون شما ها خوبين؟چيزي لازم ندارين؟
-ممنون لطف دارين همه چي هست.
-ببين من يه چند روزي دارم ميرم خونه پسرم كاشان زنش فارغ شده ميخوام برم اونجا
چشمتون روشن به سلامتي
-خير ببيني مادر من يه هوا نگران شمام اين پسره اجق وجق با 2 تا دختر جوون منم كه نيستم.ميترسم يه بلايي سرتون بياره.
-خيلي ممنون شما لطف دارين خيالتون راحت ما مواظبيم
-بلاخره گفتم كه حواستون باشه كاري نداري مادر
-نه سفرتون به سلامت
خداحافظ
-خداحافظ
دروبستم.اخيش رفت يه نفس راحت بكشيم.با ديدن چشماي سرخ ياسي فهميدم مامانش همه چي رو بهش گفته.
رفتم بغلش كردم و دلداريش دادم.
-اوا مامان بزرگم تو كه ميدوني چقد دوسش داشتم
-اره عزيزم ميدونم
-اي كاش حداقل واسه اخرين بار ميديدمش.
يه ليوان اب دستش دادم و گفتم:
اروم باش.
اروم اب و خورد و گفت:اوا مامانم اينا عصر حركت ميكنن برن تبريز واسه تشييع جنازه منم بايد برم ميخوام واسه اخرين بار مامانيم و ببينم.
بهت زده نگاش كردم.حالا اينو چيكار كنم .
-الان حاج خانومم اومد گفت داره ميره كاشان چند وقت.
-اوا من...شرمنده ام.من.....يعني تو تنها ميموني؟
با خودم گفتم حالا مگه چيه تنهايي مگه ميخواد چي بشه.مگه من هميشه نميخواستم تنها باشم.
-من نميرم اوا...
نه عزيزم اين چه حرفيه تو بايد بري مگه من بچه ام كه بترسم
من هميشه دلم ميخواس تنها باشم
اما....
با كلي دليل راضيش كردم بره و اگه ترسيدم يه زنگ به مامانم بزنم.
*************************
شب اول و كه با ارامش خوابيدم.راحت راحت.
نبايد به پسره ميفهموندم تنهاييم ولي خودش ميدونس.1/5 بعدازظهر بود كه خسته از دانشگاه برگشتم.در حياط و باز كردم و رفتم تو حياط.اينقد گرم بود مقنه ام رد توحياط در اوردم و رفتم صورتم و زير شير بشورم.
همين طور كه خم شده بودم يهو يكي از پشت محكم بغلم كرد از ترس يه جيغ بلند كشيدم كه سريع دستشو با دهنم گرفت و گفت :
اروم .منم پژمان.
برگشتم و ديدم پسر طبقه بالاييه.يه لبخند كريه هم رو لبش بود.با عصبانيت گفتم:ولم كن اشغال تا جيغ نزدم همه بريزن سرت.
تقلا ميكردم از بغلش بيام بيرون ولي اون محكم نگهم داشته بود و لباش و بهن نزديك تر كرد.
-جيگرم ميدونم جزمن و تو كس ديگه اي تو ساختمون نيست.پس بزار به كام دلم برسم.به تو هم بد نميگذره.
-جيغ زدم و همون طور كه ميزدمش گفتم:
اشغال عوضي مامانم بالاست الان جيغي بزنم كه بياد پايين تيكت كنه .اومد نزديك تر.نفساش به صورتم ميخورد.
-خوشگله من با اين چيزا گول نميخورم.من الان فقط لباي هوس انگيزتو ميبينم.هيچي ديگه نميشنوم.
داشتم سكته ميكردم تا خواست لباش به لبام بخوره با پام محكم وسط پاهاش زدم.
يهو منو ول كرد.از درد كبود شده بود.
-وحشي رواني ميدونم چيكارت كنم اخ اخ...
بدو بدو كردم و رفتم تو خونه و دروبستم.از تو قفل كردم.داشتم از ترس سكته ميكردم.قلبم تند ميزد.
اشغال كثافت .خدايا به موقع كمكم كردي.بايد از اين به بعد خيلي مواظ باشم.
لباس عوض كردم و يه نيمرو درست كردم و خوردم. تازه ميخواستم برم بخوابم كه تلفن زنگ خورد.
-بله
-اوا جان
-سلام مامان خوبين؟
سلام تو خوبي مامان؟
مرسي اميرعلي و بابا خوبن؟
خوبن چيكار ميكني؟ياسي خوبه؟
با خونسردي گفتم:خوبه حمومه.
خب ميگم اوا خانوم لطيفي اينا رو يادته؟
كمي فكر كردم و گفتم :اره دوست بابا ديگه.يه پسر از خودراضي و پررو داشتن.
-اااا.......اوا يعني چي؟شايان پسر به اين خوبي.اين چه طرز صحبته.
خب مامان حالا چي شده؟
هيچي امروز اينجا بود.خانوم لطيفي ميگفت واسه شايان ميخوان زن بگيرن و از اين حرفا بعد از تو ..........خواستگاري كرد.
باحرص گفتم:
مامان نه.من تازه ميخوام زندگي كنم.تازه از شايان هم متنفرم.تو هم هميشه ميگي سن ازدواج بايد 22 به بالا باشه پس چي شد؟
-واسه تو فرق ميكنه تو سر به هوا و بلند پروازي.بايد زود شوهرت داد .تو يكي رو ميخواي .....
مامان بسه.گفتم نه.ديگه از اين فكرا واسه من نكنين.كاري ندارين؟
تو فكر كردي........
مامان بخدا خسته ام كار نداري؟
با حرص گفت:نه خداحافظ.
خداحافظ.
اه اه همينم مونده شوهرم بده.تا منو نكشه ولم نميكنه.

با صدايي از خواي پريدم.همه جا تاريك بود.مگه چند ساعته خوابيدم.صداي پچ پچ ميومد.ترسيدم. اروم بلند شدم كه يهو در اتاق باز شد و 3تا مرد اومدن تو.
با صداي بلند جيغ زدم كه اومدن طرفم و جلوي دهنم و گرفتن و بغلم كردن.همون طوري منو بردن توي هال كه توي نور صورت پژمان و ديدم.
با 2نفر ديگه.تقلا ميكردم ولي محكم گرفته بودنم.
قه قه زدو گفت:
اگه ظهر باهام كنار ميومدي حالا 2نفر ديگه رو نمياوردم.ولي حالا بايد ما 3نفرو تحمل كني عزيزم.
اومد جلو و لباشو چسبوند به لبام.چندشم شد و ولي هيچ كار نميتونستم بكنم.با حرص و ولع دستاشو دورم حلقه كردو منو به خودش چسبوند.دستاي كثيفش داشت بدنمو لمس ميكرد.اون 2 تا ولم كردن.خودمو شل كردم تا فكر كنه باهاش موافقم .با لبخند نگام كرد وگفت:
ميدونستم خوشت مياد عروسك من.
لباشو گذاشت رو گردنمو شروع كرد به بوسيدن. تو يه لحظه گلدون كنارميزو برداشتم و كوبوندم تو سرش.صداي فريادش بلند شدو منو رها كرد.سرش پر خون شده بود و تا اون 2 تا به خودشن بجنبن پريدم به طرف در خونه كه يكي از پشت هلم داد و خوردم به ديوار.
فقط يه لحظه درد شديدي تو سرم حس كردم و ديگه هيچي نفهميدم
با احساس دردي تو سرم چشمام و باز كردم.روي تخت خوابيده بودم و سرم بهم وصل بود.يكم اينور اونور و نگاه كردم .فكر كنم بيمارستان بود.
كي منو اورده بود؟اصلا چي شده بود؟
يهو همه چي يادم اومد.پژمان ودوستاش ....
واي خدايا نجات پيدا كردم اما كي منو اورده اينجا....
اگه بلايي سرم مي اوردن چي؟واي خدايا.....
اشكم در اومد.يكي درو باز كرد و اومد تو اتاق. يه لحظه فكر كردم شايد پژمان باشه از ترس برگشتم و خواستم جيغ بزنم كه ديدم يه پرستاره.
با ديدنم لبخندي زدوگفت:
حالت خوبه؟
-سري تكو دادم و گفتم اره.كي منو اورده اينجا؟
همينطور كه سرمم رو چك ميكرد گفت:
خوانوادت.الانم بيرون منتظرتن.كلي نگرانشو كردي.
با تعجب گفتم:
اونا از كجا فهميدن؟
هيچي نگفت رفت بيرون.دوباره در باز شد وايندفعه مامانم و بابام و اميرعلي و ايدا و عماد اومدن تو.
مامانم باچشماي سرخ اومد كنارم نشست:
حالت خوبه اواجان؟
با بيحالي گفتم:
اره خوبم فقط سرم درد ميكنه.
بابا همون طور كه بالاي سرم وايستاده بود با مهربوني گفت:
چيزي نيست بابا جان.خوب ميشي.
اميرعلي با لحن ناراحت كننده اي گفت:
اره خداروشكر كه سرت فقط درد ميكنه.ممكن بود ديگه زنده نبينيمت.
بعد هم كلافه دستي به موهاش كشيد و رفت بيرون.
ايدا كنارم روي تخت نشست و گفت:
خداشكر كه سالمي. بعد به طرف عماد برگشت و گفت:ميتونيم ببريمش؟
سرمش تموم شه اره.
عماد:حالت تهوع كه نداري؟
همينطور كه چشمام روي هم مي افتاد اروم گفتم:نه.
********************************
2 روزي گذشته بود.حالم بهتر شده بود و جاي بخيه هاي سرم كمتر درد ميكرد.
حالا زندگيمو مديون ياسي بودم.
ياسي كه ميدونسته به مامانم اينا نميگم تو خونه تنهام زنگ ميزنه وبه مامانم ميگه كه من تو خونه تنهام و يه پسر هم تو ساختمون اومده.
مامانم هم زنگ ميزنه و وقتي ميبينه جواب نميدم سريع با بابا و اميرعلي ميان خونه و وقتي صدايي نميشنون درو ميشكونن و منو ميبينن كه بيهوش افتادم تو خونه.
اميرعلي تو اين چند روز باهم سرسنگين بود كه چرا بهشون اين چيزا رو نگفته بودم و اگه ياسي نميگفت معلوم نبود چه بلايي سرم ميومد.
پژمان و دوستاش هم فرار كرده بودن.
همينطور كه روي تخت دراز كشيده بودم ايدا اومد تو اتاق.
-سلام .
-سلام ايدا چطوري؟
خوبم توچطوري؟درد نداري؟
-نه بهترم.چه خبرا؟
بي خبر.ميگم تو كي ميخواي وسايلتو جمع كني بياري؟
اخمي كردم و گفتم:
من ميخوام برگردم اونجا.چرا بايد وسايلمو جمع كنم؟
با عصبانيت گفت:
خيلي نفهمي.تو ميفهمي چه بلايي نزديك بود سرت بياد.حالا زخمي شدنت به كنار.اگه اون پسره كاري ميكرد چي هان؟
نكنه فكر كردي با اين اتفاقات ميزاريم بري؟اميرعلي ديگه عمرا نميزاره.بابا هم مخالفه.منم همينطور.تازه مامانم..........
باتعجب گفتم:خب مامان چي؟
به خانوم لطيفي گفته امروز بيان اينجا.
-با اخم گفتم:بيان كه چي؟من حالم خوبه.
روشو به طرف ديوار كرد و گفت:واسه .....خواستگاري.
با فرياد گفتم:چي؟
-ببين تو چه بخواي چه نخواي اونا ميان و همه هم موافقن.پس بيخودي داد و بيداد نكن.
با صداي بلندي گفتم:
همه موافقن اما مهم منم كه ميگن نه.
باصداي دادم مامان اوند تو اتاق.
-چته داد ميزني؟
-قضيه خانوم لطيفي چيه؟
چشم غره اي به ايدا رفت و گفت:
همون كه شنيدي.تا عصر ميان اينجا.
-مامان.؟؟؟؟؟؟؟
-چيه.؟من بايد ازاول اين كارو ميكردم.حق داشتم كه نميزاشتم بري تنها زنگي كني.تو همه چي رو از ما پنهان كردي.
فكردي چي بلايي سرت مي اومد.تو سرت باد داره.شوهرت ميدم خيالم راحت ميشه.
فقط ازدواج ميتونه جلوتو بگيره.
-مامان گوش كن تو نميتوني......
حرفمو قطع كرد:
من ميتونم و همه هم با من راضين .ديگه تموم شد.اونا دارن ميان و منم بهشون گفتم ما راضيم.
بعد هم با ايدا رفتن بيرون.
واي خدا سرم داره ميتركه.چرااااااا

دلم ميخواد همون جا ميمردم.دلم ميخواد سرمو بكوبم به ديوار. حالا چه خاكي تو سرم كنم.اونم كي كسي كه ازش متنفرم.شايان..............

همين طور داشتم فكر ميكردم نميدونستم چيكار كنم
نميدونم چقدر گذشته بود كه با صداي ايدا به خودم اومدم.
با تعجب نگام كردوگفت:
تو هنوز اماده نشدي كه؟الان ديگه هرجا باشن ميرسن.
با اوقات تلخي گفتم:
به درك.اگه فكر كردين....
با صداي زنگ ايدا حرفمو قطع كرد و گفت:
زود باش اماده شو.مامانو كفري نكن.زشته
بعد هم رفت بيرون.نميدونستم بايد چيكار كنم.يه كاري كنم كه از كرده ي خودت پشيمون بشي اقا شايان.
با بيحالي بلند شدم و يه تونيك پوشيدم.شالمو سر كردم و رفتم جلوي اينه.صورتم با اينكه بي حال بود اما بامزه شده بودم.بدون اينكه ارايش كنم رفتم روي تخت نشستم.
دوباره رفتم توي فكر.با صداي ايدا از جا پريدم.
پاشو بيا ديگه....اين چه قيافه ايه؟اينطوري ميخواي بياي؟
با حالتي تهديد اميز گفتم:ايدا اون روي منو بالا نيار.
به حالت تسليم دستاشو بالا برد و گفت:باشه باشه.
بعد انگار چيزي يادش اومده باشه با هيجان گفت:
واي اوا اگه بدوني اين شايان چه تيكه اي شده.قد بلند و چهارشونه .كوفتت بشه.اونوقت نازم ميكنه.
با عصبانيت گفتم:بريم ايدا.
رفتيم تو پذيرايي .سلام بلندي كردم كه متوجه من شدن.خانم لطيفي با ديدن من بلند شد و به طرفم اوند و شروع كرد به بوسيدن من.
-سلام عروس قشنگم.الهي قربونت برم مثل ماه ميمونه.
با اقاي لطيفي هم احوالپرسي كردم كه با خوشرويي جوابم و داد.رفتم روي يمي از صندلي ها نشستم بدون اينكه حتي يه نگاه به شايان انداخته باشم.
شايان بچه وسط خانواده بود و يه برادر بزرگتر از خودش داشت به اسم شهروز كه ازدواج كرده بود و يه خواهر به اسم شبنم كه 4 سالي از خودش كوچكتر بود و مجرد بود.زير چشمي يه نگاهي به شايان انداختم.
ووووو........خيلي جذاب بود.
پوست گندمي با چشماي درشت مشكي.بيني متوسط و لبي برجسته.موهاي مشكي شم باژل درست كرده بود.فك چار گوشي داشت كه نشون از سرسختيش ميداد.
دركل جذاب بود و از اون چهره هاي دختركش بود.
يهو از خودم عصباني شدم كه چرا بايد بشينم واسه خودم صورتشو تجزيه تحليل كنم.
دوباره اون حس نفرت تو وجودم اومد.با صداي مامان به خودم اومدم چشم غره اي بهم رفت و گفت:
عزيزم اقا شايان رو به طرف اتاقت راهنمايي كن.
باكراهت بلند شدم و اروم رفتم طرف اتاقم.روي تختم نشستم و بدون توجه به شايان يه نفس عميق كشيدم.
نگاش كردم كه ديدم روي صندلي نشسته.
با نگاهي سرد زل زدم بهش.
با ديدن من كه زل زدم بهش يه تاي ابروشو بالا انداخت و باتمسخر نگام كرد.
با خونسردي گفتم:هنوزم پررويي و با اعتماد به نفس كاذب.
با پوزخند گفت:
تو هنوزم اين زبون درازت و كوتاه نكردي.گوش كن خانوم كوچولو..........
حرفشو قطع كردم و گفتم:
نه تو گوش كن.من از تو بدم مياد.نه از تو از همه ي هم جنسات.اگرم ميبيني اينجام فقط به زور مامان.وگرنه من قصد ازدواج ندارم.
با خونسردي نگام كرد و گفت:
نطق تون تموم شد؟نكنه فكر كردي من شيفته تو ام.منم به خاطر مادرم اينجام و گرنه به نظر من تو و همجنسات به درد هيچي نميخورين.
با اينكه ناراحت شده بودم از حرفش ولي گفتم:
خب پس حرفي نميمونه بريم و بهشون بگيم.
هنوزم از مغزت استفاده نميكني؟مادر من دست از سر من برنميداره همينطور مادرتو.پس بهتره خوب از ذهنت استفاده كني؟
منظورت چيه؟پس چيكار كنيم؟
با قيافه جدي و خشك و لحن سردي گفت:
تو فكر ميكني من براي چي راضي شدم بيام اينجا؟من خواستگاري هيچ كدوم از گزينه هاي مامانم نرفتم جز تو.
چون ميدونستم تو هم از من خوشت نمياد و همينطور اينكه از ازدواج فراري.
-از كجا ميدونستي؟
-خب ديگه.اگه اين چيزا رو نميدونستم محال بود بيام اينجا.
-من نميفهمم.
-عجله نكن.من ميدونستم وبراي همين يه فكري دارم كه هم من راحت ميشم هم تو.
-تو چرا بايد به من كمك كني؟
نيشخندي زدوگفت:
من به خودم كمك ميكنم.تو كليد مشكل مني و خودت هم از اين اتفاق سود ميبري.
با بيحوصلگي گفتم :
ميگي يا نه اين راه حلتو؟
-گوش كن و تا وقتي حرفم تموم نشده ساكت باش

شايان-ببين تو ميدوني من چرا از ازدواج متنفرم؟
-نه من از كجا بدونم.
با بي حوصلگي گفت:2 دقيقه زبون به دهن ميگيري يا نه؟
با كمي مكث ادامه داد:
ببين من از ازدواج متنفرم چون دختراي الان به درد زندگي نميخورن.
چون اونا دنبال يكين كه پول داشته باشه قيافه داشته باشه(نظر من نيستا نظر اين پسره ست شما به بزرگي خودتون ببخشين) همه چي رو با هم ميخوان اما خودشون هيچي ندارن جز....
مهمتر از همه وفا ندارن و من اينو به چشم ديدم.
-اما همه مثل هم نيستن.
نيشخندي زد و گفت:
نظرت در مورد پسرا هم همينه؟
با نفرت گفتم:
همه پسرا سروته يه كرباسن.
-خب پس بي حساب ميشيم.حالا ميريم سر اصل مطلب.
ببين اگه تو جوابت منفي باشه نه مادر من دست از سرم برميداره نه مادر تو.
من و تو شرايطمون مثل همه و راحت با هم كنار ميايم.
با هم ازدواج ميكنيم اما كاري به هم نداريم.هر كي واسه خودش زندگي ميكنه منتها تو يه خونه.
اگه تو جوابت منفي باشه مادرت دست از سرت برنميداره و كس ديگه اي هم نيست كه با شرايط تو كنار بياد اما اينطوري هم تو راحت ميشي هم من.
خب نظرت چيه؟
نميدونستم چي بگم .اصلا اينجوري به قضيه نگاه نكرده بودم.اما خيلي خوب ميشد اگه همينطوري پيش ميرفت.من رها و ازاد بدون دغدغه فكري
زير چشم نگاهي متفكرانه به شايان انداختم واز اين فكر كه تاحالا ازش متنفر بودم اما حالا فرشته نجاتم بود خندم گرفت.
شايان با ديدن خندم گفت:
مثل اينكه خوشت اومد؟ها
خندم و جمع كردم.داشت پررو ميشد.
-خب به نظر منم راه حل خوبيه.
براي اولين بار در طول اين چند ساعت لبخندي رو لباش ديدم.چقدر ناز ميشد وقتي ميخنديد.
-اما من يه شرايطي دارم.
خندش كم كم محو شد و دوباره چهرش سرد و يخي شد.
-چه شرايطي؟
تو دلم گفتم حالتو گرفتم.خوشم اومد.
صدامو صاف كردم و گفتم:
1من حق طلاقو ميخوام 2من هر جا بخوام ميرم مسافرت اينور اونور مهماني پارتي تو حق دخالت نداري همينطور من تو كاراي تو.3من هر جور دلم بخواد ميگردم و با هر كي دوس داشته باشم.دير بيام خونه يا هرچي.
كار ميكنم دانشگاه ميرم اصلا من ازادم ميفهمي؟
اينا رو گفتم فقط واسه اينكه بعدا حرفي نباشه.خب تموم شد ميتونيم بريم.
نگاهي به چهرش انداختم اخماش تو هم بود.وا اين چشه؟
با اخم نگام كرد و گفت:
نكنه فكر كردي من بي غيرتم؟ها.ازاد؟ميخواي تا چه حد ازاد باشي.؟با پسرا باشي؟پارتي بري؟نصف شب بياي خونه؟جلف باشي؟اره اين ازاديه؟
با بهت گفتم:نه ببين....
حرفمو قطع كرد و گفت: بكار هم كاري نداريم ازادي اما خواستي جايي بري به من ميگي تا بلايي سرت نياد كه بعد تو جوابش بمونم.ساعت7 به بعد خونه اي مگه اينكه مهموني جايي بري كه خودم ميام دنبالت.هر جور دوست داري بگرد ولي نه اونجوري كه چشم همه بهت خيره شه.
نميخوام تا وقتي اسمت تو شناسنامه منه موردي پيش بياد.واما ميدونم كه از پسرا خوشت نمياد اما نميخوام تا وقتي با مني با پسر ديگه اي باشي يعني بهم متعهدي .من رو اين موردا حساسم و خودم هم رعايت ميكنم.فهميدي؟
با عصبانيت گفتم:خودم شعورم ميرسيد اين چيزا رو هم ميفهمم.
لبخند مسخره اي زد و گفت:بريم كه منتظر جوابتن.
شكلكي براش در اوردم و با هم رفتيم تو پذيرايي.همه با ديدن ما لبخند زدن و مامان شايان با لبخند گفت:
عزيزم نظرت چيه؟
نگاهي به مامان و بابا انداختم.از خداشون بود بگم بله.با خونسردي گفتم:
هر چي مادر پدرم بگن.با اين حرفم همه شروع كردن دست زدن و مامان شايان اومد طرفم و بوسيدم.
باورم نميشد چي ميخواستم چي شد.با اينكه زيادم بد نشد اما هنوزم از مامانم دلگير بودم . نگاهي به شايان انداختم كه داشت به من نگاه ميكرد.چشماش جدي و سرد بود اما لبخند مصنوعي رو لباش.با نفرت نگاش كردم كه فكر نكنه ازش خوشم مياد.
تو اين چند روزي كه گذشته بود همه خوشحال بودن جز من.
مامانم و خانم لطيفي كه حالا بهش ترانه جون ميگفتم همش دنبال برگزاري مراسم عقد بودن.قرار بود 7_8 ماهي عقد باشيم تا عروسي.
تو اين مدت هم من با شايان تو خونش زندگي ميكردم.
هر چي من و شايان بهشون گفتيم يه عقد محضري خوبه هيچكس به حرف ما گوش نكرد.
الانم تو اتاقم لبه پنجره نشستم و ماه رو نگاه ميكنم.اخراي تابستون و برگاي درختا تك وتوك رو زمين ميريزند .يه نسيم ملايم هم مي وزه.
امشب اخرين شبيه كه مال خودمم .ميترسم نميدونم چي ميشه.اگه شايان زيرش بزنه يا زندگي رو برام جهنم كنه.اخه امروز فهميدم خيلي غيرتيه.
امروز با ايدا و شبنم خواهر شايان رفته بوديم خريد.شايان جدي و بي حوصله بود.
منم بيشتر با ايدا و شبنم حرف ميزدم.
واسه خريد لباس مراسم يه بوتيك بود كه قرار بود لباساي خاص بياره.من و ايدا و شبنم يه پيراهن ياسي چشممونو گرفت.بلند بود و ماكسي از بالا هم باز بود كه با دو تا بند بهم وصل ميشد.
خيلي شيك بود.تازه ميخواستيم بگيم سايز منو بياره كه صداي شايان در اومد:
اين چيه كه ميخواي بخري.؟با تعجب نگاش كردم.قرار نبود حرفي بزنه.
ايدا و شبنم كه ديدن اينطوريه رفتن اونطرف مغازه واسه خودشون لباس ببينن.
با عصبانيت گفتم مگه چشه؟؟
پوزخندي زد و گفت:
دوست داري همه جاي بدنتو بندازي بيرون؟بالا تنت كه همش لخته.لباستم كه اينقد تنگه تمام برجستگيهاي بدنت رو نشون ميده.
با خشم گفتم:
كه چي؟اولا اين اصلا هم لختي نيست خيلي معموليه.لباس ايدا واسه عقدش در برابر من خيلي افتضاح بود درثاني ما قرار گذاشتيم با كار هم كار نداشته باشيم.پس اين اداها چيه؟
با همون لحن سردش زل زد به من و گفت:
من با كسي كار ندارم من به لباس تو كار دارم در ضمن يادم نمياد گفتم كاري ندارم
گفتم اگه درست بپوشي كاري ندارم.حالا هم بحث نكن.اينو بزار سر جاش يكي ديگه انتخاب كن.
دلم ميخواست كلشو بكنم.با حرص زير لب گفتم:
مسخره.
اما هر لباسي انتخاب كردم يه ايرادي گرفت.ديگه صداي ايدا و شبنم هم در اومده بود.اخر هم خودش يه لباس انتخاب كرد كه پوشيده بود اما شيك و زيبا بود.
اخر سر با عصبانيت بهش گفتم:خوبه اين ازدواج واقعي نيست والا ميخواستي چيكار كني.
با پوزخند گفت:
ازدواج واقعي نيست تو كه واقعا زنمي.
دلم هري ريخت پايين.معلوم نيست بعدا چي ميشه. با اين اخلاق اين هيچي قابل پيش بيني نيست.به غلط كردن افتاده بودم.ايكاش قبول نميكردم.
از افكارم بيرون اومدم وپنجره رو بستم و رفتم خوابيدم.
صبح با صدام مامان بيدار شدم ويه صبحونه مختصر خوردم.برعكس همه كه حول بودن مخصوصا مامانم اما من راحت بودم و خونسرد.
شايان اومد دنبالم و من و برد ارايشگاه .ايدا و شبنم هم باهام اومده بودن.
تا رسيدن هيچ حرفي نزديم.اما تا خواستم پياده شم اروم گفت:
بگو زياد ارايشت نكنن.ملايم باشه.
با حرص پياده شدم و درو محكم بهم كوبيدم.مرتيكه ببين گير كي افتادم.
از حرصم به ارايشگر گفتم زياد ارايش كنه.شبنم ميگفت شايان دعوا ميكنه ها اما من توجهي نكردم.
وقتي كارش تموم شد با لبخند گفت:
چه نازي شدي تو.خوش بحال داماد.
خودمو تو اينه نگاه كردم عوض شده بودم .خوشگل و ناز.لبخندي زدم.از خودم خوشم اومده بود.ايدا با ديدنم لبخندي زد و اروم روي موهامو بوسيد.شبنم هم يه بند تعريف ميكرد ازم.شايان كه اومد با تعجب نگام ميكرد.
اونا فكر ميكردن مات شده از خوشگلي من اما من ميدونستم از ارايش زيادم تعجب كرده.رگه هاي عصبانيت و توچشماش ميديدم.دستمو گرفت و رفتيم وبه محض اينكه سوار ماشين شديم نگام كرد و گفت:
اين چه وضعشه؟مگه من نگفتم ارايش غليظ نكن.ميخواي با من لج كني اره.
نيشخندي زدم و گفتم:
اره همينطوره.ميدوني چيه تو به همه كار من كار داري.اين قرارمون نبود پس بهتره بدوني كه من كوتاه نميام.
-خب باشه پس خودت خواستي.
پاشو روي گاز گذاشت و با فشار گاز داد.اين ديگه چه زندگي بود.همه برنامه هام بهم خورده بود.اين چرا اينجوري شده بود.اصلا قرارمون اين نبود.مثلا روز عقدمون بود.خدايا بخير بگذران.
******************************
اخر شب بود و مهماني تمام شد.الان ديگه همه خوابيدن.من اخرين شبيه كه خونه خودمون خوابيدم.از فردا ديگه اينجا نيستم.
شايان هم رفت خونه خودش.واي كه امشب ديوونم كرد.تمام مهموني مواظبم بود.
نذاشت برقصم.مثلا ميخواست تلافي كنه.چند بارم كه دوستاش اومدن بهمون تبريك بگن همش خوي خونشو ميخورد كه اينا زودتر برن.
خلاصه ديوونم كرد.
باورم نميشد حالا يه زن شوهر دار بودم.اونم چه شوهري.....
اگه ديوونم نكنه خيليه.خدايا تو تنهام نزار.كمكم كن.اروم رفتم و تو جام خوابيدم. همين طور كه داشتم درمورد امشب فكر ميكردم خوابم برد.
همونطور كه به چمدونم نگاه ميكردم چك كردم كه چيزي رو جانزارم.نه همه چي رو.دلم واسش تنگ شده بود.چند وقت بود كه با هم حرف نزده بوديم دلم براش تنگ شده بود.در زدم.
-بيا تو.
دروباز كردم و رفتم تو.دراز كشيده بود روي تخت.رفتم كنارش و نشستم.
-اق اميرعلي.داداشي....
سرشو بلند كرد و نگاهي به من كرد.تو چشماش ناراحتي دودو ميزد.
-چه عجب.يه سري به داداشت زدي ببيني مرده يا زنده.دم رفتن اومدي خداحافظي كه چي؟
-اين چه حرفيه اميرعلي خودت كه ديدي تا حالا چقدر كار داشتم.تازه اين اشيه كه شما واسم پختين.من كه داشتم زندگيمو ميكردم.
-اره راس ميگي شايد من توقع بيجا دارم.
-داداش لوس من خودت ميدوني كه قد يه دنيا دوست دارم حتي از ايدا هم بيشتر.پس چرا خودتو لوس ميكني؟
لبخندي زد و گفت:دوباره داري ميري.دلم برات تنگ ميشه دوست ندارم بري تازه اومده بودي.خب همينجا بمون حداقل تا عروسي.ها....
-خودت كه ميدوني برام سخته .مامان به تو هيچ چي نميگه چون پسري بابام كه نيست ايدا هم كه هيچي.فقط منم كه اذيت ميشم.دركم كن.
بغلم كرد و اروم گفت:پس بايد هفته 4_5 بار بياي بهمون سر بزني.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
ميخواي اصلا نرم.
با خنده گفت:
نه نه پاشو ببينم تازه داريم از دستت خلاص ميشيم.
با صداي مامان كه منو صدا ميكرد بلند شدم و با يه لبخند از اتاق بيرون رفتم.
-باز چيه مامان جان.ببين دارم ميرما اذيتم نكن بعدا پشيمون ميشيا..
با ديدن شايان كه روي مبل نشسته بود جا خوردم.
اين از كي اينجا بود .در حالي كه سعي ميكرد لبخندشوپنهون كنه به هم سلام كرديم.نشستم روي مبل و گفتم:اتفاقي افتاده؟
با نيشخند گفت:
چيه خوشحال نشدي؟همه اين جور مواقع خيلي خوشحال ميشن تو نه.....
با حرص گفتم:نه كه عاشقتم الان پس ميفتم بيا منو بگير.
مامان با چند تا ليوان شربت اومدوگفت:عزيزم شايان جان اومده دنبالت .وسايلتو جمع كردي ديگه؟
-خيلي دوست داري زودتر از شرم خلاص شي مامان؟
مامان چشم غره اي رفت و گفت :
اين چه حرفيه كه ميزني دختر كدوم مادري همچين چيزي واسه بچش ميخواد من ميگم جمع كردي يا نه.اگه نميري كه چه بهتر همين جا پيش خودمون باشي بهترم هست.
-نه مامان جان مرسي الان ميرم وسايلمو ميارم.
شايان وسايلمو تو صندوق عقب گذاشت و درشو بست.به مامان و اميرعلي كه كه وايستاده به من نگاه ميكردن خنديدم و گفتم:
چيه مگه بار اولمه كه دارم ميرم؟
با اشك و اه مامان و لبخند تلخ اميرعلي ازشون جداشدم.تو ماشين نشستم و سرم به صندلي تكيه دادم.
اينم از زندگي من.چي بود و چي شد.بارون نم نم ميباريد و به شيشه ميخورد.پاييز داشت ميومد و اينو برگاي خشك شده اي كه روي زمين ميريخت و باروني كه ميباريد ثابت ميكرد.چقدر دلم گرفته بود.گاهي وقتا زندگي چقدر برام پوچ ميشد.
نگاهي به مردي كه كنارم نشسته بود انداختم.مردي كه شوهرم ب
رمان تنها نيستم(1)
رمان تنها نيستم(1)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

شعري زيبا از دختر نوجوان مبتلا به سرطان! با ترجمه ي فارسي


شعري زيبا از دختر نوجوان مبتلا به سرطان! با ترجمه ي فارسي


SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids


آيا تا به حال به كودكان نگريسته ايد


On a merry-go-round?

در حاليكه به بازي "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد،


Slapping on the ground?


آن زمان كه قطراتش به زمين برخورد مي كند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان كه نامنظم و بي هدف به چپ و راست پرواز مي كند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان كه در مغرب فرو مي رود؟


You better slow down.


كمي آرام تر حركت كنيد

Don't dance so
fast.


اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد
Time is short.


زمان كوتاه است
The music won't
last


موسيقي بزودي پايان خواهد يافت

Do you run through each day

On the
fly?


آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟ 
When you ask How are you?
آنگاه كه از كسي مي پرسيد حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟
When the day is done
هنگامي كه روز به پايان مي رسد
Do you lie in your
bed


آيا در رختخواب خود دراز مي كشيد
With the next hundred chores
و اجازه مي دهيد كه صدها كار ناتمام بيهوده و روزمره  
Running through
your head?


در كله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را كم كنيد. كم تر شتاب كنيد.
Don't dance so
fast.


اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد.
Time is short.
زمان كوتاه است.


The music won't
last.
 موسيقي ديري نخواهد پائيد
Ever told your child,
آيا تا بحال به كودك خود گفته ايد،


We'll do it
tomorrow?
"فردا اين كار را خواهيم كرد"


And in your haste,و آنچنان شتابان بوده ايد 
Not see
his


كه نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آيا بدون تاثري
Let a good
friendship die


اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب كه هرگز وقت كافي نداريد؟

or call
and say,'Hi'
آيا هرگز به كسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر كه به او بگوييد: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال كمي سرعت خود را كم كنيد. كمتر شتاب كنيد.
Don't dance
so fast.
اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد.
Time is short.
زمان كوتاه است.
The music won't
 last.موسيقي ديري نخواهد پاييد.    

When you run so fast to get somewhere
آن زمان كه براي رسيدن به مكاني چنان شتابان مي دويد،
You
miss half the fun of getting there.
نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي كنيد.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه كه روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد،
It is like an unopened
gift....
گويي هديه اي را ناگشوده به كناري مي نهيد.
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگي كه يك مسابقه دو نيست!
Do take it slower
كمي آرام گيريد
Hear the
music
به موسيقي گوش بسپاريد،
Before the song is over.



شعري زيبا از دختر نوجوان مبتلا به سرطان! با ترجمه ي فارسي
شعري زيبا از دختر نوجوان مبتلا به سرطان! با ترجمه ي فارسي
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

زن هم زن هاي قديم


زن هم زن هاي قديم

صبح ساعت ۵

قديم: به آهستگي از خواب بيدار مي‌شود. نماز ميخواند و سپس به لانه مرغها ميرود تا تخم مرغها را جمع كند
جديد: مثل خرچنگ به رختخواب چسبيده و خر و پف ميكند.


صبح ساعت ۶
قديم: شير گاو را دوشيده است ، چاي را دم كرده است ، سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهرباني مشغول بوسيدن صورت آقاي شوهر است تا از خواب بيدار شود.
جديد: بازهم خوابيده است


صبح ساعت ۷
قديم: مشغول مشايعت آقاي شوهر است كه از در خانه بيرون مي رود و هزار تا دعا و صلوات براي سلامتي شوهر كرده و پشت سرش به او فوت ميكند.
جديد: هنوز كپيده است.


صبح ساعت ۱۱
قديم: مشغول رسيدگي به بچه ها و پاك كردن لپه براي درست كردن ناهار است.
جديد: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز كرده و با دست در حال بررسي جوش هاي روي صورتش است


ظهر ساعت ۱۲
قديم: مشغول مزه كردن پلو به جهت تنظيم نمك آن است.
جديد: در حال آرايش كردن با همسايه طبقه بالا در مورد انواع مديتيشن صحبت مي‌كند
ظهر ساعت ۱۳
قديم: در حال شستن جوراب و لباس‌هاي آقاي خانه درون طشت وسط حياط خلوت ميباشد.
جديد: در حال روشن كردن ماشين لباسشويي ، ماشين ظرفشويي و البته غرغر كردن است.


ظهر ساعت ۱۴
قديم: در حال ماليدن پاي آقاي شوهر كه براي خوردن ناهار به خانه آمده است ميباشد. جهت حض جميل بردن آقاي شوهر ، دامن گل گلي خود را پوشيده است.
جديد: در حال انداختن يك غذاي آماده درون ميكرفر بوده و در همان حال در حال تماشاي Farsi1 مي‌باشد.


ظهر ساعت ۱۵
قديم: در حال جارو كردن حياط خانه و تميز كردن لانه مرغها و بردن علوفه براي گاوشان مي‌باشد.
جديد: با يكي از دوستانش به پاساژ صدف براي خريد رفته است.


عصر ساعت ۱۶
قديم: مشغول شستن پاهاي كودكشان است كه به دليل دويدن در كوچه خوني شده است.
جديد: در حال پرو كردن لباس‌هاي خريداري شده است. در همان حال هم نيم نگاهي هم به شكم خود دارد كه جديداً چاقي را فرياد مي‌كشد.


عصر ساعت ۱۷
قديم: دم در خانه ايستاده است تا آقاي شوهر بيايد.
جديد: در لابي نشسته است تا با آقاي شوهر به خريد برود.


عصر ساعت ۱۸
قديم: براي شوهر خود چاي آورده و مانند يك خانم كنار شوهرش در حال صحبت با او است.
جديد: از اين مغازه به آن مغازه شوهر بيچاره خود را مي‌برد.


شب ساعت ۱۹
قديم: سفره شام را انداخته و شوهر را براي خوردن شام دعوت ميكند.
جديد: هنوز در حال خريد است.


شب ساعت ۲۰
قديم: در حال شستن ظروف شام ، كنار حوضه خانه است.
جديد: كماكان در حال خريد است.


شب ساعت ۲۱
قديم: در حال چاق نمودن قليان آقاي همسر ميباشد.
جديد: در رستوران ، پيتزا ميل مي‌فرمايند.


شب ساعت ۲۲
قديم: رختخواب ها را پهن كرده است براي خوابيدن . در حال ريختن گل سرخ روي متكاي آقاي خانه است تا خوش بو شود.
جديد: در حال غرغر كردن بر سر وضعيت ترافيك است.


شب ساعت ۲۳ و ۲۴
قديم: …
جديد: در حال مشاهده TV هستند ايشون ، لطفاً مزاحم نشويد…



زن هم زن هاي قديم
زن هم زن هاي قديم
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

رمان گرگ وميش(3)


رمان گرگ وميش(3)

فصل ششم

داستانهاي ترسناك


همانطور كه در اتاقم نشسته بودم و سعي ميكردم روي صحنه ي سوم نمايشنامه ي مكبث تمركز كنم، گوش به زنگ صداي وانتم بودم. حتي با وجود صداي كوبيده شدن قطرات باران باز هم ميتوانستم صداي غرش موتور را بشنوم. اما وقتي كه دوباره به طرف پنجره رفتم تا از كنار پرده نگاهي به بيرون بيندازم، ماشين به طور ناگهاني آنجا ظاهر شده بود. در انتظار جمعه نبودم و حضور وانت در آنجا هم برايم چندان خوشايند نبود. البته اظهارنظرهاي ضعيفي در ميان بچه ها وجود داشت. مخصوصاً جسيكا كه به نظر ميرسيد از اين داستان خوشش آمده. خوشبختانه مايك هم دهانش را بسته نگه داشته بود. به نظر نميرسيد هيچ كس درباره ي نقش ادوارد در ماجرا چيزي بداند.گرچه جسيكا سوالات زيادي درباره ي ناهار داشت.
در كلاس مثلثات جسيكا پرسيد « راستي ادوارد كالن ديروز چي ميخواست؟ »
صادقانه پاسخ دادم « نميدونم. اون اصلاً به اصل مطلب اشاره نكرد. »
مرا به تله انداخت « تو هم يه جورايي عصباني به نظر مي اومدي »
حالت بي تفاوت خود را حفظ كردم. « واقعاً؟ »
« ميدوني، من هرگز نديده بودم با كسي ديگه بشينه. هميشه با خونوادش بود. اين غير طبيعيه » به نظر ميرسيد آزرده شده است. موافقت كردم « آره، غير طبيعيه »
از روي بيحوصلگي موهاي فرفري تيرهاش را بالا انداخت. حدس زدم او چشم انتظار شنيدن چيزي باشد كه موضوع خوبي براي داستان ساختن او فراهم كند.
بدترين قسمت جمعه اين بود كه اگرچه ميدانستم او آنجا نيست، اما باز هم اميد داشتم ببينمش. وقتي كه همراه جسيكا و مايك وارد كافه تريا شدم، نتوانسم از نگاه كردن به ميزش خودداري كنم. همان جايي كه حالا رزالي،آليس و جسپر خيلي نزديك به هم نشسته بودند و صحبت ميكردند. وقتي پي بردم،كه نميتوانم بفهمم قبل از ديدن دوباره ي او چه قدر بايد صبر كنم، نتوانستم مانع اندوهي كه مرا در خود فرو برده بود بشوم. سر ميز هميشگي ام، همه از برنامه ي روز بعدمان خبر داشتند. مايك دوباره سرزنده شده بود. روي هواشناسي منطقه كه قول آفتاب فردا را داده بود، خيلي حساب ميكرد. اما من بايد ميديدم تا باورم بشود. امروز گرم تر بود- تقريبا شصت درجه ي فارنهايت. با اين حساب، شايد سفرمان زياد هم مصيبت بار نميشد. در طول ناهار متوجه نگاههاي غير دوستانه ي لورن شدم. اما تا وقتي كه همه با هم از اتاق خارج مي شديم دليل آن را نفهميدم. من درست يك فوت با موهاي بلوند نقره اي رنگش فاصله داشتم و ظاهراً او از اين قضيه خبر نداشت.
« نميدوني چرا بلا نميره براي هميشه پيش كالن ها بشينه ؟»اسمم را با تمسخر بيان كرد در گوش مايك پچ پچ ميكرد. من هرگز به صداي تو دماغي و ناخوشايندش توجه نكرده بودم. از بدجنسي و لحن شرارت بارش شگفت زده شده بودم. او را به خوبي نميشناختم. قطعا دليلي نداشت كه او از من نفرت داشته باشد. يا شايد خودم اينطور فكر مي كردم. مايك وفادارانه نجوا كرد« اون دوست منه. با ما ميشينه » هرچند در لحن صدايش كمي احساس مالكيت حس كردم. مكث كردم تا اجازه بدهم جس و آنجلا از من رد شوند. نميخواستم بيشتر از اين بشنوم.
آن شب هنگام شام چارلي درمورد سفر صبح من به لاپوش، مشتاق و علاقه مند به نظر مي رسيد. فكر ميكنم او از تنها گذاشتن من در خانه در آخرهفته ها، احساس گناه ميكرد. اما او سالهاي زيادي را صرف به وجود آوردن عادتهايش كرده بود. و حالا نميتوانست همه ي آن ها را ترك كتد. البته او اسم همه ي بچه هايي را كه قرار بود با من به لاپوش بروند، مي دانست. و احتمالا والدين و حتي اجدادشان را هم ميشناخت. به نظر ميرسيد كه آن ها را قبول دارد. نميدانستم آيا برنامه ي سفر با اتومبيل به سياتل با ادوارد كالن را قبول ميكند. هرچند من نميخواستم به او بگويم.
با لحني نه چندان جدي پرسيدم« بابا، محلي به اسم "گوت راكس" يا يه همچين چيزي رو ميشناسي؟ فكر كنم جنوب كوه رينر باشه»
« آره، چطور؟ »
شانه هايم را بالا انداختم « چند نفر از بچه ها درباره ي اردو زدن اونجا صحبت ميكردن »
با شگفتي و تعجب گفت: «جاي زياد خوبي نيست. خرس زياد داره. بيشتر مردم در طول فصل شكار اونجا ميرن»
زمزمه كردم « آها، شايد اسمو اشتباه گفتم »
صبح روز بعد، قصد داشتم كمي بيشتر بخوابم. اما يك روشنايي غير عادي مرا بيدار كرد. چشمانم را براي ديدن نور زرد صافي كه از پنجرهام به داخل ميتابيد، باز كردم. نميتوانستم باور كنم. شتاب زده براي بررسي كردن و مطمئن شدن از اينكه خورشيد بوده است، به سمت پنجره رفتم. جايش در آسمان اشتباه بود! خيلي پايين بود و آنطور كه بايد نزديك باشد به نظر نميآمد. اما مسلماً خورشيد بود. ابرها افق را احاطه كرده بودند، اما تكهاي بزرگ از آسمان آبي در وسط قابل رويت بود. تا جايي كه ميتوانستم كنار پنجره پرسه زدم، ميترسيدم كه اگر بروم، آبي آسمان دوباره ناپديد شود. مغازه ي لباس فروشي المپيك نيوتن درست شمال شهر بود. اين مغازه را ديده بودم، اما هرگز آنجا توقف نكرده بودم. هيچ وقت نيازي به خريد از آنجا نداشتم،
چون زمان زيادي را خارج از خانه سپري نميكردم. در پاركينگ، ماشين تايلر و مايك را تشخيص دادم. همچنان كه كنار ماشين آنها پارك كردم، ميتوانستم گروهي را كه جلوي ماشين مايك ايستاده بودند ببينم. اريك همراه دو پسر ديگر كه با آنها كلاس داشتم آنجا ايستاده بود؛ كاملا مطمئن بودم كه اسمشان بن و كانر است. جس كنار آنجلا و لورن بود، و سه دختر ديگر هم با آنها ايستاده بودند. يكي از آنها را به خاطر آوردم كه روز جمعه در باشگاه به زمين خورده بود. همان دختر، وقتي از وانت پياده مي شدم نگاه بدي به من انداخت. و چيزي را در گوش لورن زمزمه كرد. لورن موهاي بلوند ابريشمينش را تكان داد و با تحقير به من نگاه كرد. پس امروز هم، يكي از آن روزهاست. حداقل مايك از ديدن من خوشحال بود او شاد و شنگول صدايم زد
« اومدي! گفتم امروز آفتابي ميشه،نگفتم؟ »
به يادش انداختم « بهت گفتم ميام »
مايك اضافه كرد « فقط منتظر لي و سامانتا هستيم...مگر اينكه تو كسي رو دعوت كرده باشي »
به راحتي دروغ گفتم«نچ »
با اين اميد كه دروغم بعدا لو نرود. از طرف ديگر اميدوار بودم كه معجزه اي اتفاق بيفتد و ادوارد بيايد.
مايك راضي به نظر ميآمد. « سوار ماشين من ميشي؟يا با ميني ون مامان لي مياي ؟»
« معلومه، ماشين تو »
مسرورانه لبخند زد. خوشحال كردن مايك خيلي راحت بود. دلتنگي ام را پنهان كردم.
«ميتوني جلو بشيني »
خوشحال كردن مايك و جسيكا به طور همزمان به اين راحتي ها نبود.
ميتوانستم جسيكا را ببينم كه ما را چپ چپ نگاه ميكرد. اگرچه زياد بودن بچه ها به نفع من تمام شد، اما لي دو نفر ديگر را با خود آورد و ناگهان همه ي صندليها لازم شدند. به هر حال موفق شدم جس را بين خودم و مايك در صندلي جلوي ماشين مايك جا دهم. مايك توانست با وقار، ناراحتي اش را از اين وضعيت نديده بگيرد. اما جس دست كم از اين بابت خوشنود به نظر ميرسيد. از فركس تا لاپوش فقط پانزده مايل راه بود، با جنگلهايي با شكوه و انبوه در كناره هاي بيشتر جاده و رودخانه ي وسيع و مار مانندي كه در پايين دست، تبديل به دو شاخه مي شد. از اينكه كنار پنجره نشستم، خوشحال بودم. شيشه ي پنجره ها را پايين آورديم. زيرا نه نفر به زحمت درون ماشين جا شده بودند و هواي كافي وجود نداشت. سعي كردم تا آنجا كه امكان داشت، بيشتر نور خورشيد را به خود جذب كنم. تابستانهاي قبلي كه در فركس بودم چند بار با چارلي ساحل لاپوش را گشته بودم. بنابراين راه طولاني و هلالي شكل اولين ساحل برايم آشنا و خودماني به نظر ميرسيد. هنوز هم هيجان انگيز بود. آب خاكستري تيره بود. حتي زير تابش نور خورشيد، سطح آن سفيد و عمقش خاكستري رنگ با ساحلي سنگي بود. مثل اينكه جزاير از داخل باراندازها و اسكله هاي فلزي به بيرون برافراشته شده بودند. آبهاي محدوده ي لنگرگاه با صخره هاي راست و صاف به قله هاي كوچك و ناهموار ميرسيد كه مثل صنوبرها در بالا تيز و برآمده بود. ساحل فقط يك لبه ي شني واقعي به طرف آب داشت و بعد از آن قسمت ساحل بوسيله ي ميليونها صخره ي بزرگ و وسيع سنگي پوشيده شده بود كه از دور به آن ظاهر يك يونيفرم طوسي رنگ را مي داد. اما از نزديك در سايه ي هر سنگي ميتوانست تراكوتا، سبز دريايي، اطلسي، آبي و خاكستري و يا طلايي مات باشد. خط جزر و مد در ساحل با يك رديف طولاني از الوارها و درختان مشخص شده بود،كه با موجهاي شور دريا شستشو مي شدند. بعضي كپه ها با همديگر روبروي جنگل حاشيه اي بودندو بعضي تك وتنها يك گوشه افتاده و دور از دسترس موجها. باد سرزنده و تميزي از طرف موجها مي وزيد كه شور و خنك بود و بوي نمك را به همراه مي آورد. پليكانها در ميان بادهاي پر قدرت دريا، روي آب شناور بودند و يك شاهين تك و تنها بر بالاي سرشان ميچرخيد. ابرها هنوز آسمان را گرفته بودند وخبر از هجومي كه هر لحظه امكان داشت اتفاق بيفتد مي دادند. اما اكنون خورشيد دليرانه در آسمان آبي شروع به درخشيدن كرده بود. ما راهمان را به سمت ساحل پايين كشيديم. مايك جلوتر از ما حركت ميكرد و راه را به سمت حلقه اي از الوارهاي كنده مانند كه قبلا از آن براي جشني شبيه به جشن ما استفاده ميشد، نشان ميداد. يك دايره ي آتش قبل از اين در آن مكان بود كه با خاكستر سياه رنگي پر شده بود. اريك و پسري كه فكر ميكنم اسمش بن بود، شاخه هايي را از قسمتهاي خشك كنده ها و الوارهاي جنگل روبرو شكسته بودند و به زودي يك خيمه به سبك سرخپوستي در بالاي خاكسترها برپا ميكردند. من روي يكي از نيمكتهاي استخواني رنگ نشستم، مايك از من پرسيد « تا حالا آتش يه تخته پاره ي ساحلي رو ديدي؟ »
«نه »
دخترهاي ديگر آن سمت دورتر از من دورهم جمع شده بودند و حرف هاي خاله زنكي خودشان را رد و بدل ميكردند. مايك كنار آتش زانو زد و يك شاخهي كوچك را با شعله ي فندكي، روشن كرد.
وقتي او تكه ي كوچكي از آتشرا به جلوي چادر منتقل ميكرد، گفت« پس ازش خوشت مياد. به رنگهاش نگاه كن » شاخه ي ديگري را روشن كرد و دورتر از اولي روي زمين انداخت. شعله ها به سرعت زبانه كشيدند و چوب خشك را فرا گرفتند.
با شگفتي گفتم« اين آبيه »
او باز هم شاخهي ديگر را آتش زد و جايي گذاشت كه آتش هنوز به آنجا نرسيده بود. « نمك اينكارو ميكنه. قشنگه، نيست؟ » و بعد به طرف من آمد.
خدا را شكر، جس طرف ديگر او نشست. و سعي كرد توجه او را به خود جلب كند. من به شعله هاي آبي و سبزي خيره شدم كه با صداي ترق تروق به آسمان ميرفتند. بعد از گذشت نيم ساعت از وراجي كردنها، چندتا از پسرها خواستند كه روي استخرهاي ساحلي پياده روي كنند. اين يك وضع دشوار و پيش بيني نشده بود و از طرفي من عاشق آن استخرهاي جزر و مدي بودم. از وقتي بچه بودم آن استخرها مرا شيفته ي خود كرده بود. آنها يكي از معدود چيزهايي بودند كه به من جسارت و بهانه ي لازم براي آمدن به فركس ميدادند. از طرف ديگر، من قبلا خيلي در آنها سقوط كرده بودم. وقتي فقط هفت سال داريد و پدرتان در كنارتان است، خطر بزرگي تهديدتان نميكند. تقاضاي ادوارد را به ياد آوردم كه از من ميخواست به درون اقيانوس نيفتم. لورن يكي از كساني بود كه تصميم من را براي رفتن قطعي كرد. او نميخواست پياده روي كند، و كفشهايي هم كه پوشيده بود مناسب پياده روي نبودند. بيشتر دختر ها بجز انجلا و جسيكا، تصميم داشتند در ساحل بمانند. من قبل از بلند شدن براي پيوستن به گروه پياده روي، صبر كردم كه تايلر و اريك براي ماندن در ساحل تصميم قطعي بگيرند. مايك وقتي ديد من هم با گروه ميروم لبخند گل و گشادي تحويلم داد. پياده روي زياد طولاني نبود. هرچند من از اينكه در آن جنگل انبوه آسمان را گم كنم متنفر بودم. نور سبز و عجيب جنگل با خنده هاي نوجوانانه مغايرت داشت. تيرگي و بدشگوني اطرافم، در مقايسه با فضاي استهزاء و شوخي و خندهاي كه دور و برم بود، هماهنگي ناموزوني داشت. من مجبور بودم هر قدمم را با احتياط بردارم و از راه رفتن روي ريشه هاي زير پايم و خوردن به شاخه هاي بالاي سرم اجتناب كنم. اما خيلي زود عقب افتادم. سرانجام محدوده ي سبز زمردي جنگل را شكستم و ساحل سنگي را پيدا كردم. سطح آب پايين آمده بود و رودي از آبهاي جزر و مدي در حال سرازير شدن به دريا بود. هرچند به موازات سنگ ريزههاي ساحلي، استخرهاي كم عمق هرگز خالي از آب و زهكشي نميشدند. خيلي احتياط مي كردم كه به طرف حوضچه هاي اقيانوسي خم نشوم. بقيه بي باكتر بودند. از روي صخره ها جست و خيز ميكردند يا روي لبه هاي خطرناك و نا امن صخره ها مينشستند. صخره اي به ظاهر مطمئن و محكم را در حاشيه ي يكي از بزرگترين استخرها پيدا كردم و با ترديد روي آن نشستم. افسون آكواريوم طبيعي زير پايم شده بودم. دسته گلهاي درخشان شقايق نعماني با جرياني نامرئي دائما روي موجها شناور بودند. دست چرخاننده ي موجها، آنها را ناسزاگونه به صخره ها مي كوبيد. تيرگي تحريك كنندهاي در آن آبها وجود داشت. ستارههاي دريايي بي حركت به صخره ها و به همديگر چسبيده بودند. همانطور مارماهي سياه كوچك با علامتهاي راه راه سفيد كه بر علف ه
اي سبز درخشان موج برميداشت و منتظر بازگشت به دريا بود. من كاملا مجذوب شده بودم. به جز يك قسمت كوچك ذهنم كه به فكر ادوارد بود كه چه كار ميكند، و سعي ميكرد تصور كند اگر او اكنون اينجا كنار من بود چه ميگفت.
سرانجام پسرها گرسنه شدند و من بلند شدم تا با آنها برگردم. سعي كردم اين دفعه كم تر عقب بيافتم، پس طبيعتا چند بار به زمين خوردم.كفدستهايم چند خراش كم عمق برداشت، و زانوي شلوار جينم لكه اي سبز گرفت. هرچند كه ميتوانست بدتر از اين هم بشود. وقتي به ساحل برگشتيم، گروهي كه آنجا تركشان كرديم، بيشتر شده بودند. وقتي كه جلوتر رفتيم توانستيم در نور آقتاب موهاي صاف سياه و پوست برنزهي تازه واردها را ببينيم. نوجوانهايي كه در محدوده ي اختصاصي سرخپوستان زندگي ميكردند، آمده بودند تا به جمع ما بپيوندند. همانطور كه اريك ما را به گروه تازه وارد معرفي ميكرد غذاها بين همه پخش ميشد. پسرها عجله داشتند كه زودتر تقسيمشان كنند. من و آنجلا آخرين كساني بوديم كه به جمع رسيديم. وقتي كه اريك اسم مان را گفت، متوجه شدم پسر كوچكتري كه كنار آتش روي تخته سنگي نشسته بود با علاقمندي به من نگاه ميكرد. من كنار آنجلا نشستم و مايك به ما ساندويچ داد، يك رديف سودا برايمان انتخاب كرد. در همين حال يك پسر كه به نظر ميرسيد بزرگترين فرد از بين گروه بازديد كننده باشد، هفت نفر عضو جديد را با صداي آرام معرفي كرد. تمام چيزي كه دستگيرم شد اين بود كه يكي از دخترهاي آنها هم جسيكا نام داشت و پسري كه به من اشاره ميكرد اسمش جيكوب بود. خيلي آرامش بخش بود كه كنار آنجلا بنشينم. او يكي از آدمهاي راحت و ساده ي آن جمع بود و احساس نم خيلي آرامش بخش بود كه كنار آنجلا بنشينم.
او يكي از آدمهاي راحت و ساده ي آن جمع بود و احساس نميكرد كه حتما بايد فاصله ي سكوت گفتگو كننده ها را پر كند . او مرا آزاد گذاشت تا بدون مزاحمت كسي هنگام غذا خوردن فكر كنم. و من داشتم به اين فكر ميكردم كه زمان چقدر در فركس بي ربط و نامعقول مي گذشت. هميشه گذشت زمان نامشخص بود. فقط چند قطعه تصوير تنها، كه بيشتر از بقيه واضح و روشن بود كه در زمان هاي ديگر تمام آن ثانيه هاي معني دار و روشن، در ذهنم چاپ و تكرار ميشدند. من دقيقا ميدانستم چرا آن زمانهاي خاص با بقيه فرق دارند و اين آشفته ام مي كرد. در طول بعد از ظهر، ابرها شروع به پيشروي تودهاي در آسمان آبي كردند و با سرعتي ناگهاني جلوي خورشيد را گرفتند. آنها سايه اي گسترده را بر ساحل به وجود آوردند كه موجها را تيره و تار ميكرد. هنگامي كه ديگران ناهارشان را تمام كردند، در دسته هاي دوتايي يا سه تايي دور هم جمع شديم. بعضيها به طرف صخره ها و موجها رفتند. آنها سعي ميكردند از روي سنگهاي ناهموار و پر شكاف بپرند. بقيه هم در كنار يكديگر نزديك استخرهاي جزر و مدي اردو زدند. مايك، كه جسيكا سايه به سايه دنبالشبود، بلند شد تا به فروشگاهي در دهكده سر بزند. چند تا از بچه هاي محلي هم با آنها رفتند و بقيه به قدم زدن ادامه دادند. در مدتي كوتاه همه پراكنده شدند. من تنها روي تخته ي چوبي ام نشسته بودم ، لورن و تايلر هم با من بودند. آنها خودشان را با سي دي پليرهايي كه با خود به همراه آورده بودند، سرگرم مي كردند. همچنين سه نوجوان از گروه تازه وارد هم گوشه و كنار حلقه نشسته بودند. آن سه نفر شامل پسري به نام جيكوب و پسر ديگري كه نقش سخنران را بر عهده گرفته بود مي شد. چند دقيقه بعد آنجلا ما را براي پيوستن به گروه پياده روي ترك كرد. جيكوب آن اطراف پرسه مي زد تا بتواند جاي او را در كنار من بگيرد. چهارده ساله به نظر ميرسيد. شايد هم پانزده ساله. موهايي بلند و براق مشكي رنگ داشت كه با يك نوار لاستيكي آنها را به عقب كشيده بود و پشت گردنش بسته بود. پوست زيبايش نرم و خرمايي رنگ بود. چشمان تيره اش در بالاي استخوان گونه اش فرو رفته بود. او هنوز نشانه هاي خردساليش را جايي نزديك چانه و گونه هايش حفظ كرده بود. روي هم رفته صورت خيلي قشنگ و جذابي داشت. هرچند كه نظر مثبت من با اولين كلماتي كه از دهانش خارج شد، تغيير كرد.
« تو ايزابل سوان هستي. درسته؟ » من درست مثل روز اولي شده بودم كه به مدرسه آمدم. آه كشيدم « بلا »
با ژستي دوستانه دستش را دراز كرد « من جيكوب بلك هستم. شما وانت باباي منو خريدين »
دست نرمش را فشردم و با آسودگي گفتم « جدي؟ تو پسر بيلي هستي. احتمالا بايد تورو به خاطر بيارم »
« نه. من كوچكترين عضو خانواده ام. شما بايد خواهرهاي بزرگترم رو به خاطر بيارين. »
ناگهان آنها را به ياد آوردم « ريچل و ربكا »
چارلي و بيلي در طول ديدارهايمان ما را خيلي با هم تنها مي گذاشتند كه سرمان گرم شود و آنها بتوانند ماهيگيري كنند. همه ي ما آنقدر خجالتي بوديم كه نتوانسيم پيشرفتي در روابط دوستانه با هم داشته باشيم. البته، وقتي يازده سالم بود به قدر كافي كج خلقي كردم كه اين سفرهاي ماهيگيري تمام شوند. نگاهي به دختراني كه لب دريا ايستاده بودند انداختم، تا شايد آن ها را به خاطر آورم «خواهرات اينجا هستن؟» .
جيكوب سرش را تكان داد. «نه. ريچل براي تحصيل در واشنگتن بورسيه گرفت و ربكا با يه موج سوار اهل ساموآ ازدواج كرد. الان تو هاوايي زندگي مي كنه» .
حيرت زده گفتم « ازدواج كرده. اوه! » دوقلوها تنها كمي بيش از يكسال از من بزرگتر بودند.

پرسيد « خوب، از وانت خوشت مياد؟ »

« عاشقشم. عالي حركت مي كنه »
خنديد« آره، ولي خيلي كنده. وقتي چارلي اونو خريد، انگار دوباره زنده شدم. پدرم اجازه نمي داد تا وقتي همچين وسيله ي خوبي دارم، روي ماشين ديگهاي كار كنم »
با او مخالفت كردم «. سرعتش اونقدرا هم كم نيست »
« تا حال بيشتر از شصت كيلومتر در ساعت باهاش رفتي؟ »
اقرار كردم « نه »
پوزخند زنان گفت «. خوب كاري كردي. اين كارو نكن »
نتوانستم جلوي لبخندم را بگيرم. در دفاع از وانتم گفتم « تو تصادفات عالي كار ميكنه »
با خندهي ديگري با من موافقتكرد « فكر نميكنم تانك هم بتونه حريف اون هيولاي پير بشه »
تحت تاثير قرار گرفته بودم .پرسيدم « پستو ماشينها رو تعمير ميكني؟ »
با خنده اضافه كرد «اگه وقت و اسباب يدكي داشته باشم. احتمالاً نميدوني كجا ميتونم يه مستر سيلندر اون برايه يه فولكس مدل ربيت 1986 پيدا كنم ؟»او صداي دلپذير و خشكي داشت.
« متاسفم. تازگيا چنين چيزي نديدم، اما به خاطر تو هم كه شده چشمام رو باز نگه ميدارم » .
خنديدم هرچند اگر مي ديدم هم نمي توانستم تشخيصش دهم. صحبتكردن با او خيلي راحت بود. او لبخند درخشاني زد و با قدرشناسي به من نگاهي كرد. كم كم ياد مي گرفتم كه معني اين نگاه را تشخيص دهم. من تنها كسي نبودم كه اينطور مورد توجه او قرار ميگرفتم. لورن با گستاخانه ترين لحني كه ميتوانستم تصور كنم، از آن طرف آتش پرسيد « تو بلا رو مي شناسي، جيكوب؟ »
او دوباره به طرف من لبخند زد « ما يه جور آشنايي قديمي با هم داريم كه از زمان تولد من شروع شده » ولي صدايش نشان نميداد كه اين طور فكر كند.
چشمان كمرنگ و ماهي مانندش تنگ شد. « چه خوب »
او دوباره صدا كرد« بلا؟» با دقت به صورت من خيره شد و گفت
«من همين الان داشتم به تايلر ميگفتم ، چقدر بد شد كه امروز هيچ كدوم از كالنها نتونستن با ما بيرون بيان هيچ كس فكر نكرده بود كه دعوتشون كنه؟» بيان كردن ناراحتي اش آن هم به اين شكل غير معمول بود.
پسر بزرگتر جمع، قبل از اينكه من بتوانم جواب لورن را بدهم، پرسيد «منظورت خانوادهي دكتر كارلايل كالنه؟»
اين حرف باعث آزردگي بيشتر لورن شد. آن پسر واقعا بيشتر شبيه يك مرد بود تا پسر، و صداي خيلي عميقي داشت.
لورن با حالت فخر فروشانه اي كمي به طرف او برگشت و پرسيد « بله، تو آن ها را ميشناسي ؟»
پسر جواب داد«خانواده كالن اينجا نميان » اين را با لحني گفت كه موضوع خاتمه پيدا كند.او به سوال لورن اهميتي نميداد.
تايلر در حالي كه سعي مي كرد دوباره توجه لورن را جلب كند، نظر او را در مورد يك سي دي كه در دستش بود پرسيد. حواس لورن پرت شد. من به پسري كه صداي بم داشت،خيره شدم. يكه خورده بودم. ولي او داشت به جنگل تاريكي كه پشت سر ما بود نگاه مي كرد. او گفته بود خانواده كالن اينجا نميآيند ولي لحنش چيز ديگري را نشان مي داد. از لحنش ميشد مي فهميد كه آن ها اجازه نداشتند بيايند. منعشان كرده بودند. رفتار اين پسر، تاثير عجيبي روي من گذاشت. سعي كردم آن را ناديده بگيرم، اما موفق نشدم.
جيكوب رشته افكارم را پاره كرد. پرسيد « فركس تا الان ديگه ديوونه ات كرده؟ »
« اوه، بايد بگم كه اين اثرشو دست كم گرفتي »قيافه ام را در هم كشيدم و او لبخندي همراه با همدردي زد. من هنوز داشتم به آن اظهار نظر مختصر درباره ي خانواده كالن فكر ميكردم. يك فكر بكر غير منتظره داشتم. نقشه ي احمقانه اي بود، ولي من نظر بهتري نداشتم. اميدوار بودم جيكوب جوان هنوز در مورد دخترها بي تجربه باشد. بنابراين نميتوانست از ميان تلاشهاي ترحم انگيز من در عشوه نمايي كردن، متوجه چيزي شود. در حين اينكه سعي ميكردم او را مثل ادوارد از پشت مژههايم نگاه كنم،« گفتم ميخواهي با من در طول ساحل قدم بزني؟» مطمئن بودم، اين حرف نميتوانست تاثيري مشابه نگاه ادوارد ايجاد كند، اما جيكوب را به اندازه كافي مشتاق كرد كه از جا بپرد. همان طور كه در سمت شمال و از طرف سنگهاي چند رنگ به سوي ديواره ي ساحلي ساخته شده از چوبهاي شناور مي رفتيم، بالاخره ابرها آسمان را پوشاندند و باعث شدند دريا تيره تر و هوا سردتر شود. من دستهايم را كاملا در جيب ژاكتم فرو كرده بودم. سعي كردم مثل دخترهايي كه در تلوزيون ديده بودم، در هنگام پلك زدن زياد احمق به نظر نيايم.

پرسيدم « خب، تو چند سالته؟ شانزده؟ »
او با چاپلوسي اعتراف كرد « من تازه پانزده سال رو شروع كردم »
صورتم را پر از غافلگيري ساختگي كرده بودم « من فكر مي كردم بزرگتر باشي »
« واقعا ؟» توضيح داد « قدم نسبتبه سنم بلندتره »
با شيطنت پرسيدم« تو زياد به فركس مياي؟ » طوري گفتم كه انگار منتظر جواب مثبت بودم. به نظر خودم احمق ميآمدم. ميترسيدم او با نفرت و سرزنش مرا به خاطر فريب كاري ام متهم كند. اما او هنوز حالت چاپلوسانه اش را داشت.
چهره اش را در هم كشيد و اعتراف كرد « نه خيلي زياد » بعد حرفش را اصلاح كرد «ولي بعد از اين كه گواهينامه ام و ماشينم رو تحويل گرفتم، ميتونم هرقدر كه دلم بخواد به اينجا بيام»
«اون يكي پسري كه لورن باهاش حرف مي زد كي بود؟ براي اين كه با ما بگرده، يه ذره بزرگ به نظر ميرسيد » ميخواستم خودم را علاقه مند به پسرهاي نوجوان نشان دهم، در حالي كه سعي ميكردم به وضوح نشان دهم جيكوب را به او ترجيح ميدهم.
« سم ،نوزده سالشه »
معصومانه پرسيدم« داشت در مورد خانواده دكتر كالن چي مي گفت ؟»
« خانواده كالن؟ اونا قرار نيست به محدوده بيان »
او طوري به دوردست ها و به سمت جزيره ي جيمز نگريست كه آنچه را در صداي سم احساس كرده بودم، تاييد ميكرد.
« چرا نميان؟ »
او در حالي كه لبش را گاز مي گرفت، نگاهي به من انداخت « آه! قرار نيست چيزي در اين باره بگم » .
«خب، من به كسي چيزي نميگم. فقط كنجكاوم بدونم »
سعي كردم لبخند گيرايي بزنم. اين در حالي بود كه از خود ميپرسيدم آيا اين كار را به خوبي انجام دادم يا نه! او هم لبخند زد و با حالت جذابي نگاهم كرد. بعد، يك ابرويش را بالا انداخت و صدايش حتي از قبل هم گرفته تر و خشك تر شد.
با حالت تهديد آميزي پرسيد « تو داستانهاي ترسناك رو دوست داري؟ »
با هيجان گفتم « عاشقشونم » سعي كردم اورا وادار به تعريفكردن كنم.
جيكوب با گام هاي بلند به سمت كنده هايي رفت كه آب آنها را آورده بود و ريشه هايشان همچون پاهاي لاغر عنكبوتي عظيم به نظر مي رسيد. به نرمي و چابكي روي يكي از ريشه هاي پيچ خورده نشست و من هم كمي بعد، پايين تر از او روي تنهي درخت نشستم. نگاهش را به پايين و به صخره ها دوخت. لبخند كمرنگي در گوشه ي لبهاي پهنش نمايان شد. ميتوانستم ببينم كه سعي ميكرد لبخندش تاثير خوبي بر من بگذارد. سعي كردم اشتياق را در چشمانم حفظ كنم.

او شروع كرد« تو هيچ كدوم از داستاناي قديمي ما رو شنيدي؟ اين كه از كجا اومديم؟ منظورم داستانهاي كوئيليوت هاست »
« راستشو بخواي نه »
«خب افسانه هاي زيادي وجود داره كه حتي بعضياشون ادعا ميكنن كه مربوط به دورهي طوفان بزرگند. ظاهرا كوئيليوتهاي باستاني كانوهايشان را به نوك بلندترين درختهاي كوهستان بستند تا بتونن مثل نوح و كشتيش زنده بمانند »
لبخندي زد تا به من نشان دهد كه تا چه حد به تاريخ اعتقاد كمي دارد..
«افسانه ي ديگري هم هست كه ميگه ما از نسل گرگها هستيم و گرگها هنوز هم برادران ما هستند.كشتن گرگها خلاف مقررات قبيله ي ماست »
صدايش را كمي آرامتر كرد «همين طور افسانه هايي درباره ي موجودات سرد وجود داره »

«حالا ديگر براي فريب دادنش، وانمود نميكردم. پرسيدم « موجودات سرد؟ »
«بله. يه داستاني درست به قدمت افسانه ي گرگها در مورد موجودات سرد وجود داره. بعضيهاشون هم تقريبا يه مقدار جديدتر هستند. در واقع مربوط به همين اواخر. طبق اون افسانه، جد بزرگ من چندتا از آنها رو او. ميشناخته. اون اولين كسي بوده كه يك قرارداد با اونها بسته تا اونها رو از سرزمين ما دور نگه داره» چشمهايش را چرخاند.
به حرفزدن تشويقش كردم « جد بزرگت ؟»
«اون بزرگ طايفه بوده، مثل پدرم. ميدوني، موجودات سرد، دشمنان طبيعي گرگها هستند. خب، گرگهاي واقعي كه نه، بلكه گرگهايي كه تبديل به آدم ميشوند. مثل اجداد ما كه خودشون رو تبديل به آدم كردند شما به اونا گرگينه ميگين»
« گرگينه ها دشمناني دارن؟ »
« فقط يك دشمن » با اشتياق به او خيره شدم، اميدوار بودم توانسته باشم بي صبري ام را پشت تحسين و حيرتم پنهان كنم.
او به من چشمكزد و ادامه داد« پس ميدوني؟ موجودات سرد دشمنان باستاني ما هستن. ولي اين يه گروهي كه طي دوران جد من به قلمرو ما اومدند، فرق داشتند. اونها از راهي كه همنوعانشون شكار ميكردند، دست به شكار نمي زنند. از نظر قبيله ي ما به نظر نميرسيد كه اونها خطرناك باشند. بنابراين جد بزرگم معاهده ي آتش بسي با اونا برقرار كرد. اگه اونا قول ميدادند بيرون از سرزمين ما بمانند، ما هم صورت واقعي اونها رو افشا نميكرديم »
من سعي ميكردم معني حرفهايش را بفهمم و در عين حال ميخواستم او نفهمد كه من تا چه حد، با جديت درحال فكر كردن روي داستان خيالي اش هستم. « اگه اونا خطرناك نيستن، پس چرا... ؟ »
« براي انسانها يه ريسكه كه دور و بر موجودات سرد بگردند. حتي اگه مثل اين گروه متمدن باشن. تو هيچ وقت نميدوني چه وقت اونها انقدر گرسنه ميشن كه نميتونن جلوي خودشون رو بگيرن. » او عمداً با صداي سنگين و مبهم حرف ميزد كه تن صدايش تهديد آميز شود
« منظورت از متمدن شدن چيه؟»
«اونا ادعا ميكردند كه انسانها رو شكار نميكنند. از قرار معلوم اونها به طريقي تونستن به جاي انسان ،حيوانها رو شكار كنند».
سعي كردم صدايم را همچنان بيتفاوت و معمولي نگه دارم ؟«اين موضوع چه ربطي به كالنها داره؟ اونا هم مثل همون موجودات سردي بودند كه جد بزرگت ملاقات كرده بود»
« نه »
او به شكلي ساختگي مكث كرد تا هيجان بيشتري به ماجرا بدهد « اونا خودشون هستن »
او حتما فكر ميكرد حالت صورتم به خاطر ترسي بود كه بر اثر داستان او به وجود آمده بود از تاثير داستانش بر من خوشحال بود و بعد ادامه داد.«الان تعداد شون بيشتر شده. يكزن و مرد جديد. ولي بقيه همونا هستن. زمان جد بزرگ من اونها با سردسته شون شناخته ميشدن. كارلايل! اون اوايل اينجا زندگي ميكرد، ولي قبل از اينكه مردم شما به اينجا بيان، اون از اينجا رفت» تلاش ميكرد تا از ظاهر شدن لبخند برلبهايش جلوگيري كند.
سرانجام پرسيدم « و اونا چي هستن؟ منظورت از موجودات سرد چيه ؟»
او لبخندي تيره زد با صداي هراس انگيزي پاسخ داد. «. كساني كه خون مي نوشند! مردم شما به اونها ميگن خون آشام »
بعد از پاسخ او، به خيزاب هاي ناهموار كنار دريا چشم دوختم. مطمئن نبودم كه چهره ام چه حالتي را نشان ميداد.
با لذت خنديد و گفت « موهاي بدنت سيخ سيخ شدن؟ »
درحالي كه هنوز به موجها خيره بودم، با لحن تمجيدآميزي گفتم « تو داستان سراي خوبي هستي »
«اين چيزا خيلي احمقانه هستن. حتما اينطور فكر ميكني، نه؟ تعجبي نداره كه بابام نميخواد ما در مورد اين موضوع با كسي حرف بزنيم»
من هنوز نميتوانستم به اندازه ي كافي حالت شگفت زدگي ام را كنترل كنم كه بتوانم برگردم و نگاهش كنم. « نگران نباش. من اين قضيه رو به كسي لو نميدم »
او خنديد و گفت « فكر كنم يكي از قوانين عهدنامه رو زير پا گذاشتم. »
من به او قول دادم « من اين رازو با خودم به گور مي برم »و بعد از گفتن اين جمله به خود لرزيدم.
«از شوخي گذشته، هيچي از اين ماجرا به چارلي نگو. وقتي شنيد چند نفرمان از وقتي دكتر كالن در بيمارستان شروع به كار كرد، ديگه به اونجا نرفتن خيلي از دست بابام عصباني شد»
« بهش نميگم، معلومه كه نميگم » اما مي توانستم تشويش اندكي را در آن حس كنم. هنوز نگاهم را از اقيانوس بر نداشته بودم.
با شوخي گفت: « خب، حالا دربارهي ما چطور فكر ميكني؟ فكر ميكني يه عده بومي خرافاتي هستيم يا يه چيز ديگه؟ »
برگشتم و با عاديترين حالتي كه ميتوانستم، به اون لبخند زدم « نه!، من فكر ميكنم تو در تعريف كردن داستان هاي ترسناكخيلي ماهري. ببين » بازويم را بالا آوردم تمام موهاي بدنم سيخ شده بود
او لبخند زد « عاليه »
سپس صداي ترق تروق و برخورد سنگهاي ساحل ما را از نزديكشدن كسي آگاه كرد. سرهايمان همزمان با هم بالا پريد. مايك و جسيكا را در فاصله ي پنجاه متري ديديم كه به طرفما قدم ميزدند.
مايك با آسودگي صدايم زد « تو اونجايي بلا؟ » و برايم دستي تكان داد.
جيكوب كه حسادت را در صداي مايك تشخيص داده بود، پرسيد «اين دوست پسرته؟ » دقت جيكوب مرا حيرت زده كرده بود.
به آرامي گفتم « نه. معلومه كه نه »
من بسيار سپاسگزار از جيكوب بودم، و ميخواستم هرطور كه ممكن بود او را خوشحال كنم. به او چشمك زدم. براي اين كار با احتياط از مايك رو برگرداندم. از عشوه گري ناشيانه ام لذت برد و لبخند زد.
او گفت «پس وقتي كه من گواهينامه ام رو گرفتم... »
«تو بايد براي ديدن من به فركس بياي. ما ميتونيم گاهي قرار بگذاريم و بگرديم » با اين وجود كه ميدانستم از او سوء استفاده كرده بودم، از حرف خودم احساس گناه كردم. اما من واقعاً جيكوب را دوست داشتم. او يكي از كساني بود كه من به راحتي توانستم با او دوست شوم. مايك اكنون به ما رسيده بود. جسيكا هم چند قدمي از او عقب تر بود. ميتوانستم ببينم كه با چشمهايش جيكوب را بر انداز ميكرد. او با رضايت خاطر متوجه شد كه آن پسر، نوجواني كم سن و سال است. هرچند كه جواب درست جلوي رويش بود، اما از من پرسيد « كجا بودي؟ »
« جيكوب داشت براي من چند داستان محلي تعريف ميكرد. واقعاً سرگرم كننده بود » لبخند گرمي به جيكوب زدم و او هم درجواب من لبخند زد.
« خب » مايك مكث كرد. همان طوركه به رفتار دوستانه ي ما نگاه ميكرد با دقت مشغول ارزيابي موقعيت بود.
«ما داريم وسايل رو جمع ميكنيم. به نظر ميرسه قراره به زودي بارون بياد »
همگي به آسمان تيره و گرفتهي بالاي سرمان نگاه كرديم. مطمئنا باراني به نظر ميرسيد .
من از جا جستم و گفتم « باشه، دارم ميام »
جيكوب گفت« از اينكه دوباره ديدمت، خوشحال شدم » ميتوانم بگويم كه او طعنه اي كوچك به مايك زد.
« منم واقعا خوشحال شدم » و قول دادم « دفعه ي بعد كه چارلي براي ديدن بيلي پايين اومد، من هم ميام »
لبخند او در تمام صورتش پهن شد « عالي ميشه »
صميمانه اضافه كردم « و ممنونم » در حالي كه از ميان صخره هاي ساحلي ميگذشتيم كه به محوطه ي پاركينگ برسيم،كلاه كاپشنم را بالا كشيدم. چند قطره ي
اوليه ي باران، در محل فرودشان نقطه هاي سياهي روي سنگها ايجاد كرد. وقتي به ماشينها رسيديم، بقيه همه ي وسيله ها را براي برگشتن، در ماشين جاسازي كرده بودند. به دليل آنكه دفعه ي قبل جلو نشسته بودم، اين بار به كنار آنجلا و تايلر در صندلي عقب خزيدم. آنجلا به بيرون از پنجره، و طوفانِ در حال گسترش نگاه ميكرد. لورن روي صندلي وسط ميچرخيد تا توجه تايلر را جلب كند. پس من ميتوانستم سرم را به عقب صندلي تكيه دهم، چشمانم را ببندم و به سختي تلاش كنم كه به هيچ چيز فكر نكنم.



رمان گرگ وميش(3)
رمان گرگ وميش(3)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۵۰:۴۴ توسط:حسين هوشيارنظامي موضوع: | نظرات (0)

کارتون جیمبو
دانشگاه مجازی CS6 !
مجموعه عظیم آیفون
کارتون لوک خوش شانس